الی تلافی میکند - قسمت دوم

سلام. خوبین؟

 

بعد ازدواج با همسر عزیزم، با یه اصطلاحی آشنا شدم، اصطلاح "دچار شکستگی استخوان هیپ شدن" و این یعنی که از دماغ فیل افتادن!   حالا چه ربطی داره؟ الان توضیح میدم. استخوان هیپ، در قسمت نشیمنگاه واقع شده. وقتی میگن فلانی دچار شکستگی استخوان هیپ شده، یعنی موقع سقوط از دماغ فیل، به گونه ای با زمین  برخورد کرده که ........ ، بعله! چشمک

این هیپ شکسته ها هم در واقع خود ماییم، یعنی من و دوستام. حالا برای چی، لطفا بقیه ی داستان رو بخونین.

عرض به حضور انورتون که اون روز ( همون روزی که مادر عزیز همسر آینده ی عزیز برای اولین بار بنده ی عزیز رو رویت فرمودن، و ایضا بنده ایشان را!) ما آمدیم منزل و ماجرا رو برای مامان عزیزمان - که انشاا... خداوند غرق نور و رحمتشون کنه- تعریف کردیم.

آقا، این مامان عزیز مام، عاااشق پزشک مومن بودن، خعلی دوست داشتن. به طوریکه وقتی اسم پزشک مومن میومد، پاهاشون شل میشد و آب از لب و لوچه ی نازنینشون جاری میگشت! آخه تصویری که از پزشک و پزشکی، از قبل از انقلاب تو ذهنشون بود، خیلی منفی و متفاوت بود.  برای همین وقتی میگفتی "پزشک مومن"، انگار که چه اتفاق عجیبیه که یه نفر هم پزشک باشه، هم مومن! انگار که فقط همین یکیه و باید سفت چسبیدش که یه وقت درنره خدای نکرده!

بعدشم مامانم، خدا رحمتشون کنه، فقط پزشک رو دکتر میدونستن! به شوخی میگفتن شماها که دکتر نیستین،  شماها دندون کشین ( بنده و یک عدد خواهر و یک عدد برادرم)، اونام که نسخه پیچن ( اشاره به شوهر خواهرام که همگی دکتر داروسازن)! دکتر یعنی این ....... بعد با حرکت دستشون ادای گذاشتن گوشی پزشکی تو گوششون رو در میاوردن که  بعد مثلا روی سینه ی بیمار گوشی رو هی میذاره و ورمیداره با این صدا: چیک، چیک،چیک!    ( پس خیال میکنین ترور شخصیت به چی میگن؟!)

 

حالا ما چی؟ ( یعنی همون مصدومین سانحه ی سقوط از بلندی! که قبلا عرض کردم)  بین خودمون، پزشک عمومی، مثلا یه جورایی از دیپلمه هم کمتربود! تا جاییکه که وقتی میخواستیم از بدیای یه خواستگاری بگیم، با یه قیافه ی کج و کوله میگفتیم آره بابا، تازه طرف پزشک عمومیم هست!!  

شاید این احساس به خاطر این بود که اون وقتا تازه سر و صداش دراومده بود که چقد وضع پزشکای عمومی خوب نیست و چقد اوضاع کاریشون بده و دیگه پزشک عمومی بدون تخصصو اصلا کسی نگاشم نمیکنه و اینا!

حالا تا چند وقت قبلش بکش بکش و سر و دست شکستنی بود برای پزشکیا!

خدا ما رو ببخشه، آخه ما که نمیدونستیم این بندگان خدا چقدر مشقات و مشکلات میکشن تا تازه بشن پزشک عمومی!

 حالا جالبه که قدرت خدا، به جز الی جون که شوهرش ( آقا داداش این جانب) از همون اول دانشجوی دکترای منابع طبیعی بود، بقیه، یعنی کمپلت هر چهار تایی، با پزشک عمومی ازدواج کردیم!

 

بریم سر ادامه ی داستان:

من که کلا بی خیال موضوع اون خانوم شده بودم، ولی فک کنم دعاهای مامانم که حسابی دلشون واسه ی "پزشک مومن" قنج رفته بود، دوباره ایشون رو به تقدیر من برگردوند!

 چند روز بعد تو دانشکده، تو بخش ترمیمی، یه مریض داشتم که دانشجوی همون دانشگاه ولی یه دانشکده ی دیگه بود. سه تا دندونشو تراش داده بودم و نیم ساعتم بیشتروقت نداشتم که هر سه تا رو پر کنم. یه دفعه الی از پشت سرم اومد و در گوشم  با شیطنت گفت مادر شوهرت اومده! من فهمیدم کیو میگه. گفتم همون خانومه؟ گفت آره میگه چند لحظه میخواد باهات حرف بزنه. گفتم الان نمیتونم، صبر کنن تا کارم تموم بشه، الی رفت و برگشت گفت میگه عجله دارم کاری دارم نمیتونم صبر کنم.

بازم شاید اگر تقدیر این طور نخواسته بود، اون لحظه با اون همه استرس، اصلا نمیرفتم، ولی نمیدونم چی شد که رفتم. برای اینم که پیش مریضم دلیلی بیارم که چرا دارم چند دقیقه ترکش میکنم، براش توضیح دادم که آره بابا یکی اومده و اینجوریه و یکی از مریضاس و من  خودم اصلا از این مدل خواستگاری خوشم نمیاد و ولی حالا دیگه اومده و برم ببینم چی میگه و زود میام، البته  همشم با یه حالت لبخند تمسخرآمیز! ( حالا یکیم پیدا نمیشد بگه مگه مجبوری همه چیو واسه ی بیمارت توضیح بدی؛ خب بگو یه لحظه منو میبخشین و برو دیگه!) اونم با لبخند گوش میداد و آخرشم برای تایید حرف من در رد این مدل خواسگاری با خنده گفت چه ازدواجی بشه این ازدواج!

رفتم بیرون از بخش ودیدم ایشون - خدا رحمتشون کنه- نشستن روی صندلیای آبی پلاستیکی سالن انتظار. سلام علیک کردم و نشستم. چن تا عکس از پسرشون آورده بودن. توضیحم میدادن. میگفتن این پسرم همیشه از بچگی از بقیه بچه هام ضعیف تر ( بعدا فهمیدم یعنی لاغر تر) بود. قدش متوسطه. و یکی رو اونجا نشونم دادن گفتن مثلا این قدیه.

 

عکسای جلسه دفاع از پایان نامه ی پسرشون بود که با یکی از برادراش و چند تا از دوستاش گرفته بودن.  پسر توی عکس نه لاغر بود، نه قد متوسط. بلکه یه ذره لپ داشت و قدشم از همه کوتاهتر بود!

البته مامانشون توضیح دادن که اخیرا یه ذره چاق فرموده اند!

نمیدونم چه جوری داشتم به عکسا نگاه مکردم، شاید خیلی بی روح و بی تفاوت بوده نگاهم که احتمالا مامانشون فکر کردن که من خوشم نیومده، حالا یا به این دلیل یا هر چیز دیگه ( شاید میخواستن که هر طور شده، منو از دست ندن!) گفتن من یه پسر دیگه  هم دارم که پزشکی میخونه، پسر کوچیکمه. بعد انگار که کمی فکر کنن گفتن البته اون خوشگل دوست داره!(قریب به این مضمون)    فقط خدا رحم کرد که من تو اون لحظه از مقادیر معتنابهی اعتماد به نفس برخوردار بودم، وگرنه احتمالا کلا منهدم میشدم!! خنده

خدا رحمتشون کنه، خیلی خانوم صادقی بودن و خیلی ساده حرف میزدن. آدم واقعا مبینه یه مادر تا کجا هوای دل بچشو داره.

من که هم عجله داشتم، هم موضوع رو خیلی جدی نگرفته بودم و هم نگران نگاههای کنجکاو دیگران مخصوصا منشی بخش بودم که از تو استیشن کاملا به تابلوبازیای ما اشراف داشت، تورقی به عکسا کردم و خیلی سریع ازشون رد شدم، البته ایشون رو عکسا توضیحاتی هم میدادن.

راستش به جز چهره ی مومنش، چیزیش برام جالب نبود تو عکسا. البته درباره ی قدش باید بگم که ایشون تو اون عکسا، وسط طایفه ی غولا وایساده بود، برای همین از همه کوتاهتر بود، وگرنه قدش واقعا معمولیه. ولی من با دیدن اون عکسا داشتم با خودم میگفتم چه به نظر مامانشم قد بلند میاد، به این ،میگه معمولی متوسط قد این آقاهه!

 مامانشون گفتن که قراه دوشنبه ی دیگه ( اون روزچهار شنبه بود) بره سربازی، میخواد قبل از رفتن یه بار بیاد دانشکده با هم حرف بزنیم که قرار شد یکشنبه بیاد.

 دیگه خداحافظی کردیم و من برگشتم سر مریضم و اونم با همون لبخند استهزا آمیز پرسید چی شد و منم با همون لبخنده یه جوابی دادم و به شوخی و خنده برگزار شد و رفت پی کارش!

 

یکشنبه شد. اون روز بخش ترمیمی بودیم فک کنم، ولی من از شدت استرس یادمه مریض نگرفتم. چون هم منتظر شاهزاده ی سفید پوش سوار براسب سفیدم بودم که نمیدونستم چه ساعتی میاد، هم کلا تمرکز کار برای مریضو نداشتم. دوستامم که حالشون بهتر از من نبود کلا! همش میپرسیدن چی شد؟

 

ولی یه موضوعی پیش اومد اون روز که من بهم برخورد و همین باعث شد که خیلی ریلکس و احت برخورد کنم، چون دیگه مطمن بودم که جوابم منفیه! همونطور که گفتم مامانشون خیلی ساده و راحت و بی منظور صحبت میکردن، البته طبیعیه که اون موقع من شناخت زیادی از ایشون نداشتم. اون روز صبحش، قبل از رویت هلال ماه! هلال که نه، ماه شب چارده! مامانشون باهام حرف زدن و گفتن خوب نیست اینایی که خیلی خواستگارو برای جواب دادن معطل میکنن، و وقت مردمو تلف میکنن. شمام اگه میشه خیلی طولش ندین که اگه نشد ما بریم جای دیگه!     آقا حالا ما بهمون برنخورد؟ چرا خورد، بدم خورد. 

من اصولا زیاد بهم برنمیخوره، ولی خب شاید این حرفو به هر دختر دیگه ای هم میزدن بهش برمیخورد. ولی شاید برای اطمینان از اینکه نکنه بیخودی ناراحت شده باشم، بازم به دوستام گفتم که همچی حرفی زده و من ناراحت شدم . یادم نیست اونا چی میگفن ولی فک کنم قبول داشتن که حرف خوبی نبوده. 

خب البته حرفشون درست و منطقی بودا، اعتقاد خودمم همین بود، ولی یه لحظه پیش خودم گفتم اینا هنوز نیومده سراغ من، تو فکر یکی دیگه ان!

خلاصه دیگه حسابی عصبانی بودم و فقط منتظر یودم که زودتر این شازده رو ملاقات کنم و جواب منفی فوری فوتی شونو بذارم کف دستشون و خلاص.

تو این بینم هی میرفتیم و میومدیم و به یه بنده خدایی دم بخش تشخیص گیر داده بودیم که شاید اون باشه و هر بار یکیمون از جلوش رد میشدیم و هی زیر چشمی و خیلی نامحسوس! نگاش میکردیم؛ که آخرش معلوم شد اون بنده خدا نبود . حالا آقا کجا تشریف داشتن. رفته بودن دنبال کارای دندونشون!

خلاصه تا ظهر خبری نشد و من تو دانشکده بین دوتا بخش ترمیمی و پروتز که دوستام اونجاها مریض داشتن در رفت و آمد بودم و یه بارم به یه نابیناهه کمک کردم که بخش مورد نظرشو پیدا کنه و تو این حال همش فکر میکردم که حضرت آقا دارن منو میپان و از انسانیت و افتادگی من محضوض میشن و اینا! که البته بعدا فهمیدم که اصولا ایشون تو اون زمان که من منتظرشون بودم، دنبال کارای دندونیشون بودن! و البته شایدم فکر میکردن که من الان مریض دارم و باید صبر کنن تا ظهر که مثلا کار من تموم بشه.

منم مثل اون اژدهاهه ی آتاری که از دماغش دود در میومد، خشمگین و عصبانی منتظر جناب بودم!

 

دیگه خداییش خیلی نوشتم. چشام داره درمیاد. با اجازه بقیشو بعدا مینویسم. 

 

جالبه که همینجوری خاطراتم یکی یکی دارن سر از خواب فراموشی چند ساله برمیدارن و این برای خودمم شیرینه.


فعلا با اجازه.

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانوم میم

[قهقهه]پس ما نسخه پیچیم؟؟! خدا مادر رو رحمت کنه خیلی مثل حرفای خودشون نوشتین...انگار خودشون داشتنبرام تعریف میکردن.....در ضمن شووورت خیلی هم قت بلندن

عمه

سلام سحرمهربون ..من بهمه خوشبینم مگرخلافش ثابت بشه.ممکنه از این راه ضربه هم بخورم اماآسیب بدبینی به روح وروانم بیشتر خواهدبود.دنیا اونقدرهاهم سیاه نیست[گل]

تهمینه

سحر جون فکر کنم نه تنها خاطراتت داره بیدار می شه بلکه استرس رمانتیک اون روزها هم دوباره سراغت اومده چون چند تا غلط املایی داشتی ها ها! ولی خیلی جالب نوشتی. الانم دیگه مطمئن شدم تو اون دندون پزشکه تو دانشکده تون که هول شد زد دندون منو خراب کرد و دوباره ری اندو کردم نیستی.!!!!!!خودت شکلک چشمک بذار مال من کار نمی کنه!!!!!!!!!

س.ح

salam . merc doostam k bem sar zadi va babate enerji khafani k bem dadi merc [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] age doos dashti begoo link konim chon khoshham misham bazam bem sar bezani[گل]

س.ح

راستی قلم خیلی روونی داری از نوشتنت لذت بردم دوستم[گل]

عمه

سلام.سحرجون من جوون بودم ازهمه چیزوهمه کس هرچیو بدل میگرفتمو ناراحت وبیشتراوقات عصبانی.اما الان کم پیش میادعصبانی بشم یعنی درسال شاید یکبار.اما زودرنجیم همراهمه[گل][گل]

علی فاریابی

واقعا زیبا بود خانم دکتر عزیز... واقعا وقتی آدم خاطرات زندگی کسی رو میخونه حس خوبی بهش دست می ده ... کسی که بعدا قسمتی از زندگی و وجود انسان قراره بشه چقدر ساده و اتفاقی در مسیر زندگی و سرنوشتش قرار داده میشه ... حس خوبی داشتم زمانیکه این پستتون رو می خوندم ممنون از شما ... بی صبرانه منتظر مابقی این متن هستم[گل]

آهو...

سلام خانم دكتر حالتون خوبه؟ وبلاگ خيلي خوبي داريد موفق و مويد باشيد به وبلاگ من دعوتيد[گل]

س.ح

وافعا قلم روونی داری عزیزم.من هرچی سعی کردم نتونستم یکی از خاطر هامو واسه وبلاگم بنویسم.البته بازم تلاش میکنم. شما هم با افتخاااااار فراوان لینک شدی[گل][قلب]