کمی معرفی بیشتر...

سلام. خوبین؟

مردد بودم که اینا رو بنویسم یا نه، چون من یه جورایی اینجا رو دفتر خاطراتم و هم یه جایی برای حرفایی میدونم که نمیشه یا نمیخوام به کسی بگم. برای همین میگفتم خودم که میدونم کی ام و چی ام ( اگه واقعا بدونم!). ولی بعد دیدم خب، من که دارم اینجا مینویسم و یک سری دوستان هم لطف دارن و میان میخونن، شاید بد نباشه بیشتر راجع به من بدونن. هنوزم مرددم، شاید اینا رو که دارم مینویسم، اصلا نذارم رو انتشار؛ آخه خدا رو شکر 3-2 سالی هست خداجون یادم داده ن که کاری رو که میخوام بکنم، اول از خودم بپرسم: " که چی بشه؟"، یعنی نیتم از این کاری که میخوام بکنم چیه؟ هدفم چیه؟ فایده ش چیه؟ سودش بیشتره یا زیانش؟ 

یه توضیحم بدم راجع به اینکه گفتم خداجون بهم یاد دادن، تا یه وقت فکر نکنین که من توهم دریافت وحی و مکالمه ی مستقیم با خداوند متعال رو دارم. من شدیدا یاد گرفته م که هر خیر و خوبی ای که به ما میرسه، از جانب خداونده و همه ی نقص ها و بدی ها از خودمونه. این قضیه ی سوال و جواب با خودمم، یه بار که تو ماشین بودم، یهو به نظرم رسید که راننده ی ماشین بغلی یه هنرپیشه س، داشتم خومو میکشتم، یعنی چشام داشت درمیومد تا تو ترافیکی که هی ماشینا نسبت به من عقب جلو میشدن، بگردم ببینم همونیه که فکر میکنم یا نه! تو همین حیث و بیث، یه دفه به فکرم رسید ( یعنی خداجون به ذهنم انداختن) که حالا مثلا که دیدیش، چی میشه؟ چی کار میخوای بکنی؟ اصلا چه فایده ای داره؟ حالا مثلا خودش باشه، تو کاری باهاش داری؟ ... ، دیدم که هیچ فایده ای نداره جز پاسخ به یه حس کنجکاوی بدون فایده!   با خودم گفتم چه خوب میشه برای هر کاری که میکنم، این سوالا رو قبلش از خودم بپرسم. 

حالا کمی بیوگرافی؛ پدرم، خداوند رحمتشون کنه، قاضی بودن. این طور که من متوجه شدم تو زمان شاه، چون ایشون به هیچ وجه زیر بار حرف زور نمیرفتن و پا روی حق نمیذاشتن، و حاضر نبودن به خاطر اوامر بالادستی ها حقی رو ناحق کنن، معمولا مورد بی مهری قرار میگرفتن و یه جوری تحت عنوان انتقال، یه جور تبعید محترمانه به جاهایی میشدن که دیگران زیاد تمایلی نداشتن برن. یکی از این انتقالها به مرکز یه استان کویری بود که من به عنوان ته تغاری خانواده تو اون شهر به دنیا اومدم.

همونجا به یه دبستان خوب رفتم. برای راهنمایی، امتحان تیزهوشان دادم شکر خدا قبول شدم و رسما مهر تاییدی به نبوغ سرشارم زده شد! ( همین جا یه خاطره بگم، خبر قبولی من رو تو بیمارستان به بابام دادیم، یعنی بابام به خاطر شکستگی کشکک پاشون تو بیمارستان بودن. داشتیم تلفنی حرف میزدیم و بابام تبریک میگفتن و ابراز خوشحالی میکردن.اون وقتا موبایل که نبود و بابام داشتن از توی استیشن پرستاری با من صحبت میکردن. خدا رحمتشون کنه، در حضور دیگران، یه مقداری رسمی حرف میزدن، داشتن به من میگفتن من خیلی خوشحالم که شما تو مدرسه ی استثناییا! قبول شدین، من به شما افتخار میکنم که شما رو تو مدرسه ی استثناییا! قبول کرده ن!تعجب    منم روم نمیشد بگم مدرسه ی تیزهوشان، نه استثنایی، مدرسه ی استثنایی مال عقب افتاده هاس. خلاصه کلی با مامانم ( خدا رحمتشون کنه الهی) و بقیه خندیدیم که حالاچقدر پرستارا دلشون واسه ی بابام میسوزه که ببین این بچش چی بوده که افتخار میکنه که تو مدرسه ی استثنایی قبولش کرده ن!)

از همون موقع برادرم بهم میگفت "خانوم دکتر" ...یول

 

به خواست خدا، بقیه شو بعدا میگم، الان ساعت شده 2 ی جدید بامداد جدید، یعنی 3 ی قدیم. شب 50-40 تا مهمون دارم. این یه مهمونی دوره ای با دوستای سهراب جونه که هر ماه نوبت یکیه، این ماه نوبت ماست. این دوستا از نوجوانی و ابتدای جوانی با همن، و الان دیگه همشون زن و بچه دارن. برا ی مهمونی هیچ کاری نکردم، چون خدا خیرش بده سهراب جون دست و دلبازم همه کارشو سپرده به یکی از دوستاش تا بده کارگر انجام بده، آخه محل مهمونی، یه جاییه تو لواسون که یکی از آشناها در اختیار گذاشته، خدا خیرشون بده، دیگه تمیزکاری خونه هم ندارم. اون دوستشم ساکن لواسونه. غدا و میوه رو قراره همون دوست هماهنگ کنه و از بیرون بگیرن، کشک بادمجون و الویه هم گفته یه آشپز آشنا، همین جا درست کنه و ببریم. ظرف و ظروف یه بار مصرفم از شهروند گرفته، با شکلات جات و قند و چایی.

من خودم اصلا اهل چند جور غذا و اینا نیستم. به نظر من آدما تو خونه ی خودشون که غذا میخورن، اگه میرن مهمونی، برای دیدن همدیگه س. به همه ی مهمونا میگم من نه بلدم نه اهلشم که چن جور غذا درس کنم. به عقیده ی من غذا باید یه جور باشه اما  1- خوشمزه باشه،  2- زیاد باشه،  3- به موقع باشه،  4-داغ باشه.  دیدین آدم یه جاهایی میره، بنده خداها خیلیم زحمت کشیده ن ها، اما انقد غذا رو دیر میارن که مهمونا اذیت میشن و خودشونو با هله هوله سیر میکنن، یا چن جور غذا و مخلفات هست، اما سرد و ماسیده. 

اما ...، تو این جمع، یه چن تایی از خانوماشون خیلی اهل سفره های رنگین و غذاهای جور واجورن و یکیشون یه بار علنا گفت من به خاطر غذا میرم مهمونی، من برم یه جا، یه جور غذا باشه، بهم بر مخوره!   حالام این مخلفاتو برای شادی روح این عزیزان سفارش دادیم، یعنی سهراب جونم سفارش داد. دستش درد نکنه الهی. 

خدا جونم، شکرت.

/ 2 نظر / 16 بازدید
محیصا

سحر جان سلام اول از همه خدای مهربون ÷در و مادر نازنینت را رحمت کنه و انشالله شما براشون باقیات صالحات باشید.[گل] دوم اینکه وقتی گفتی کار داری تو دلم گفتم طفلک مهمونی بزرگه و خسته کننده ولی خوب آخرش قیافم اینجوری شد[نیشخند]

شیرین امیری

مردم ازخنده سحر عزیزم خدا بابای گلتو رحمت کنه.. مدرسه استثنایی ها[قهقهه] راستی بابا ی من هیچ وقعی به موفقیتهای سرشارمن نمیزاشت یادمه تو مسابقه علمی استان اول شدم یه عالمه جایزه گرفتم یه ساعت دیواری خوشگل هم بهم دادن.. پدرجان زدن ساعت رو شکستن و گفتن این به چه دردمن میخوره اگه کارت خیلی مهم بوده باید یخچالی تلویزیونی چیزی بهت جایزه میدادن این که جایزه نیست!!!