باقالی

سلام. خوبین؟

جمعه ی گذشته، مجمع دوستانه ی دوستان همسر جان بود. میزبان، با وجودیکه بچه ی کوچیک داشت، غذا رو خودشون درست کرده بودن و پذیرایی شون تو ظرفای آدمونه بود ( در مقابل ظرفای یه بار مصرف که بسی بسیااااار راحت تر ولی بی کلاس ترن!). بر خلاف من که ماه پیش که نوبتم بود و شوهر جان عزیز اصلا نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم.بغل با اینکه حدود 40 تا مهمون داشتیم، همه چیو حاضر آماده از بیرون گرفت، اون آقایی هم که میان برای کمک و نظافت هفتگی، گفتیم از 8 صبح اومدن، هم تو تمیزکاری قبل و بعد مهمونی خیلی کمک کردن، هم تو پذیرایی، خدا واقعا خیرشون بده، هم اون آقا رو، و هم همسر عزیزمو که به معنای واقعی کلمه نذاشت آب تو دلم تکون بخوره؛مژه و حتی اولین مهمونی ای بود که تونستم دو سه ساعت مونده به اومدن مهمونا، با خیال راحت برم بخوابم، البته به توصیه ی همسر جان، چون طبق روال این مدت، شب قبلش با دخملی، شب زنده داری داشتیم! خمیازه

 هرچند که خوابم نبرد و تا چشمامو میذاشتم رو هم، یه عالمه افکار راجع به مهمونی و مرتبی و تمیزی و پذیرایی و اینا میومد تو کله م و دوباره پا میشدم! هیپنوتیزم

 ( محض ثبت خاطرات برای خودم بگم که غذامون چلو کباب کوبیده بعلاوه ی جوجه کباب بود؛ به این صورت که در ظرفهای آلمینیومی برای هر نفر برنج + یه سیخ کباب کوبیده + نصف سیخ جوجه کباب بود. در واقع این پیشنهاد من بود، یعنی همسر جان اولش نصف چلو کباب کوبیده و نصفی چلو جوجه کباب سفارش داده بود، اما من گفتم وقتی غذا دو جور باشه، هی هر کسی میگه من اینو میخوام، من اونو میخوام، بعد احتمالا بچه ها همه جوجه میخوان و دیگه به بزرگترا نمیرسه و خلاصه دردسر میشه. از هر دو برای هر کس بذاریم؛ و خدا رو شکر خوبم بود. البته بگذریم از اینکه فکر میکردیم غذا رو داغ داغ بهمون میرسونن ولی ولرم بود و چون گازم رومیزیه و فر نداشتیم که غذاها رو بذاریم توش که گرم بشه، مجبور شدیم ظرفای غذا رو روی هم بچینیم تو سه تا ماهیتابه و ته ماهیتابه ها یه کم آب بریزیم و روی گاز بذاریم تا به روش بن ماری یه کم از ماسیدگی دربیان!

کشک بادمجون زیادی رو توی یه دونه از این تشتای آلمینیومی گنده هست که تو ساندویچ فروشیا توشون سالاد الویه و اینا میذارن، آوردن که چون اونم در حالت نیمه ماسیده بود، مجبور شدیم همونجوری بذاریمش روی دو تا از شعله های گاز، که نتیجه این شد که بوی سوختگیش بلند شد! ولی برای سرو، کشیدیم تو دیس.

چند تا دیس سالاد الویه ی تزیین شده هم آوردن.

نوشابه ی مشکی کوچیک و سالاد فصل تو ظرفای یه بار مصرف شکل صدف هم نفری یکی.

یعنی کلا به من بگین خسته نباشی با این مهمون داری کردنت! زبان 

البته با اینکه همه چی آماده بود، ولی من هممش داشتم راه میرفتم، یعنی وقتی مهمونا رفتن، من له له بوده. اوه

تازه دخملی هم یه فقره دسته گل اساسی به آب داد که فقط خدا باهاش بود که نمیدونم چجوری نکشتمش تو اون هیر و ویری! البته شایدم  بچه تقصیری نداشت و به موقع منو صدا کرده بود، ولی من متوجه نشده بودم. به هر حال وقتی یکی از مهمونا گفت که دخترم کارم داره و من رفتم سراغش، دیدم که بععععله! دم در دسشویی دسته گلو آب داده! البته خودشم خیلی ناراحت بود. دیگه منم دعواش نکردم و خیلی شیک و جنتلمنانه باهاش برخورد کردم، جوری که مهمونی که شاهد اون صحنه بود و یه خانوم دکتر بود، فک کنم کلللن کفش برید!  بنده خدا حالا فک میکنه من همیشه انقد آرام و صبورم! اون که اژدهای درونمو ندیده که وقتی میاد بیرون، خودمم از ترسش نزدیکه قالب تهی کنم ، چه برسه به بچه ی بیچاره! استرس )

 

میگم خوب شد خواستم راجع به غذای دوستمون اینا بنویسما؛ همش شد خاطرات مهمونی خودم! زبان

 

آره بابام جان! مادر شوهرش غذا باقالی پلو با مرغ درست کرده بود، خودشم سوپ جو. از مخلفات سفره هم من متوجه سالاد فصل شدم و اگه چیز دیگه ای بود ندیدم، چون من به خاطر دخترم سر میز ننشستم و سر سفره ی بچه ها بودم.

 

نکته ش اینجا بود که باقالیاش بسیار درشت و خوش پخت و پوک و پودری و خوشمزه بود، جوری که انگار باقالی تازه زده بودن تو غذا. بعد از مدتی غور در بحر تفکر و رسیدن به این نتیجه که تو این فصل باقالی تازه کجا بود؟! ، تصمیم گرفتم روش پختش رو ازشون بپرسم؛ چون باقالی فریزریای من عینهون لاستیک میشن! 

 

و اینک بعد از اییییین همه مقدمه! اصل ماجرا:

مادر شوهرشون گفتن که باقالی کاشان بگیرین؛ هم درشت تره، هم سبزتره. گفتن اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت، باقالی شماله؛ بعدش باقالی کاشان میاد که غلاف سبزش پرز داره، ولی باقالی شمال غلافش براقه.

 بعدش وقتی از فریزر درآوردین، روش یه مقدار جوش شیرین بریزین و هم بزنین بذارین نیم ساعت، چل و پنج دقیقه بمونه. موقع دم کردن برنج، باقالیا رو بشورین که جوش شیرینش خوب شسته بشه و بعد با شوید لابلای برنج بدین. 

دیگه نیاز به پخت قبلی نداره و تو بخار پخته میشه.

 

والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته! مژه

 

در ضمن تبلت جونم پکیده، در روزگار بی تبلتی به سر میبرم. ناراحت

انشاا... بعدا از خجالت دوستان درمیام و بهشون سر میزنم.

 

فعلا خدانگهدار. بای بای

 

 

 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 155 بازدید
بوی خاک

یا رئوف عزیزززززززززم ما داریم میریم مشهد[ماچ] دعاگوت هستم..میخوای دعا کنم خدا یه بچه یدیگه بهتون بده؟[چشمک] دو تا کمِ؟کم نیست؟[قلب]

عمه

سلام...عزیزم خداقوت...باقالی شمال یاکاشون بایدباروغن کم وباحرارت ملایم یه کم تفتش بدین ونذارین کاملا باروغن سرخ بشه فقط درحدی که خامی باقلا گرفته بشه..نکته دوم من فکرنمیکردم کاشان هم مثل شمال باقلا داشته باشه...من بدلیل فاویسمی بودن فرزندم همیشه درغذای بنام باقلاپلو ازلپه باقلی استفاده میکنم[لبخند]انشالله بچه هات زوده زودبزرگ میشن وتونیزبراحتی میزبان میشی

عمه

سلام...مگه مادرشوهرشون نمیدونن جوش شیرین نباید داخل غذاریخته بشه؟کم خونی میاره[شرمنده][تعجب]

تهمینه

چه نکته خوبی درباره باقالی سحر جون. حالا یه کم بدجنسی: خب اونم غذاشو مادرشوهرش پخته بود دیگه! دستش درد نکنه. نوش جان.

تهمینه

از نکته عمه خانم هم ممنون. راستی سحر جون مشهد بودم یادت بودم.

مهتاب

باقالی کاشان که بسیااااااار معروفه چطور نمیدونستید کاشان باقالی داره عمه خانوم؟؟!!! با عمه خانوم موافقم جوش شیرین اصلا برای خوردن نیست همینکه به باقالی بزنی میره به بافتش که نرمش میکنه دیگه با شستن اضافیهای روش از بین میره نه اونیکه به خوردش رفته! بنظر من اگه له بشه و ظاهر خوبی نداشته باشه بهترو سالمتره تا اینکه شکا خوبی داشته باشه اما جوش شیرین داشته باشه میدونی جوش شیرین اول برای چی استفاده میشده و کم کم وارد غذا شده؟توی صنایع دمپایی سازی برای اینکه مواد پلاستیکی نرم بشه و دمپایی نرم تولید بشه بهش جوش شیرین میزدن! من باقالی سبز پوست کنده رو که از فریزر در میارم موقعی که برنج در حال جوشیدنه همونطور یخ زده میریزم توی قابلمه همراه برنج میجوشه و چون من همیشه دمی درست میکنم وقتی آبش کشیده میشه شوید میزنم و دم میکنم هیچوقت لاستیکی نمیشه کاملا نرم و پخته است اما شکل خودش رو هم داره من همیشه با این لپه باقالی خشک مشکل دارم همیشه له میشه و توی غذام پیدا نیست وقتی میذارم بپزه کمی نمک بهش میزنم تا وا نره اما بازم وا میره و شکلش رو از دست میده

عمه

امروز با تمام توان گریه می کنیم همراه با امام زمان گریه می کنیم در پشت دسته های عزا سوی سامرا در لابلای سینه زنان گریه می کنیم شاید نماز ظهر رسیدیم در حرم آن لحظه با صدای اذان گریه می کنیم آقا اگر به مرقدشان راهمان دهند در روضه ی مبارکشان گریه می کنیم در غصه اسارت مردی که سالها از او نبوده نام و نشان گریه می کنیم بر لحظه ای که آب طلب کرد آن امام ما نیز یاد تشنه لبان گریه می کنیم هم در گریز روضه موسی بن جعفریم هم یاد آن شکنجه گران گریه می کنیم هم در مسیر کوفه و هم در مسیر شام با روضه های عمه شان گریه می کنیم خیلی به پیش چشم من این صحنه آشناست وقتی نشسته ایم چنان گریه می کنیم شبهای جمعه نیز همین گونه کربلا ما پا به پای مادرمان گریه می کنیم اذن دعا دهید که پایان روضه است تا انتهای مجلستان گریه می کنیم در ذکر «یا حَمیدُ بِحَقِ مُحَمَّد»یم تا می رسیم آخر آن گریه می کنیم

سارا

سلااااام ای کچل بانو سححححححححححححححححر[نیشخند][مغرور] حال احوال؟[پلک] 1)عخش من دلی جون چطوره؟[ماچ] 2)خخخخخخ چقدر مصیبت کشیدی برای غذای مهمونیتون[خنده] 3)آخی الهی عاشقتم گوگولیه خاله که ضد حال زدی به مامان سحرت با اون دسته گلت[قهقهه] 4)من عاااااااااشخ باقالی پلو با گوشتم سحری[خوشمزه] 5)تبلته بیتلبیت![اوغ]

محمد

اینجا خانه دل است بوی بهشت می آید خدا اینجاست اگر چشم دیدن باشد مهربانی حراج می شود اگر تو بخواهی

بوی خاک

یا رئوف سحر جون از حرم آقا برگشتم خیییییییییییییییلی عالی بود و جاتون خالی ان شاءالله بزودی قسمتتون بشه دعاگو هم بودم خوشم میاد کلا پایه ای برای بچه دار شدن[ماچ] اما واقعا انقدرررررررررر از صبر و حوصله ات خوشم میاد و اینکه دیدگاهت نسبت به اذیت های بچه هم واقعا شیرین... خدایا؛ یه همچین عقل و شعور و حوصله ای به ما عطا فرما[قلب][گل]