اولین دیدار

سلام. خوبین؟

 

خب، تا اونجا گفتم که قرار بود همدیگه رو ببینیم؛ و حالا ادامه ی ماجرا:

 

بالاخره چشمم به جمال جناب شاخ شمشاد روشن شد! چه جوری؟ اینجوری:

مامانشون - خدا رحمتشون کنه- دیگه حدودا ظهر بود که اومدن و گفتن که شازدشون بیرون دانشکده منتظرن منن. منم خیلی شاکی ( البته تو دلم!) و فقط برای "نه گفتن"دنبالشون راه افتادم. از در رفتیم بیرون، از پله های ورودی دانشکده رفتیم بالا، پیچیدیم به راست، حدودا 15-10 متر رفتیم جلو .... ، آها، همونجا! زمینو کندیم و زیر خاکیو درآوردیم! خنده  ( البته از شدت ارزش و قیمتی بودن میگما، نه که فک کنین از زور عتیقگی!)

خلاصه دیدیم شاهزاده ی سفیدپوشˏسوار بر اسب سفیدم اونجا منتظر منه؛ ولی نه سفید پوشیده بود، نه سوار اسب سفید بود! فک کنم با یه کت شلوار قهوه ای شکلاتی اومده بود.

صورتشم فقط تونستم چن لحظه محجوبانه دید بزنم! که البته نظر خاصی نداشتم و انقدی که الان به نظرم خوشگل میاد، اون موقع نیومد!

حالا یه چی بگم، من یه عینک کائوچویی گنده داشتم که خودم بهش میگفتم 24 اینچ! خیلیم دوسش داشتم. چند ماه قبلش به توصیه ی دوستم که میگفت این عینکتو عوض کن، به خاطر اینه که شووئر گیرت نمیاد!  عوضش کرده بودم و یه عینک فلزی کوچولو موچولوی خوشگل شیک خریده بودم. عدل دیروز بعد از ظهرش، تو راه که داشتیم با دوستم میرفتیم نمایشگاه کتاب، شکست! خلاصش اینکه من دوباره مجبور شدم با اون عینک دلبرکش برم سر قرار، دقیقا همین شکلی! یول  برای همینم احتمالا شازده پسر داشتن بانوی رویاهاشونو از پشت ویترین تماشا میکردن! لبخند

بعد از سلام و احوالپرسی، موقعی که میخواستیم بریم یه جایی که با هم حرف بزنیم، اولش یه جوری پاشو بلند کرد که مثل آدمایی که پاشون مصنوعیه بود و این تو فکر من موند که نکنه پاش طوریشه. البته خدا رو شکر هیچ چیش نبود، ساااالم سالم، و حتی کمی تا قسمتی فوتبالیستی!

با هم رفتیم وسط پله های دیوار سنگی که در امتداد درب دندانپزشکی دانشگاه بود، وایسادیم، یعنی تو پاگردش. مامان عزیزشون با ما نیومدن، ولی اون موقع کجا رفتن نمیدونم.

من میدونستم که باید بیشتر اطلاعات بگیرم و بذارم اون اول شروع کنه به صحبت. اول خودشو معرفی کرد و خونوادشو، و بعدش گفت که یه سری فعالیتهای فرهنگی میکنه که نمیخواد بذارتشون کنار. دیگه گفت که در قبال مادرش احساس مسوولیت میکنه و تصمیم داره تا ایشون در قید حیاتن ازشون حمایت و نگهداری کنه. دیگه از خصوصیاتش گفت که .... یادم نیست چی گفت! ولی یادمه که هعی از خودش تعریف کرد، هعی از خودش تعریف کرد! معلوم بود راست میگه ها، ولی با خودم گفتم چه اعتماد به نفسی داره! یه چیزو گفت، رو پیشونیش، دقیقا در قسمت جای مهر، یه ذره قهوه ای تر بود و کمی جوش جوشی، که البته تا خودش نگفته بود من توجه نکرده بودم! گفت که پوستم به مهر حساسه برای همین پیشونیم تغییر رنگ داده، فک نکنین جای مهره! عزیز دلم، میخواست من در موردش فکر نکنم که زیادی خوبه. ماچ

دیگه گفت که مامانش سالی دوبار هر بارم حدود یه ماه میرن شهرستان برای رسیدگی به کارای باغشون و تو اون مدت معمولا یکی از دوستاش میاد پیشش میمونه. گفت سربازیشو امریه گرفته که بمونه تهران و تو یه بیمارستانی که رییسش بابای دوستش بود سربازیشو بگذرونه، البته خودش که روش نمیشده و یکی از دوستاش رفته با اون بابای دوستش حرف زده و اونم قبول کرده که بهش اعلام نیاز بده.

 

 

بعدش نوبت من شد که از خودم بگم. منم خودم و خونوادمو معرفی کروم و از خصوصیاتم گفتم. گفتم دوست دارم حیلی صبور باشم، دوست دارم کار فرهنگی بکنم و زندگیم یه بعدی نباشه، دوست دارم فلان، دوست دارم بیسار! حالا منظورم این بود که تا حدودی اینطوری بودما، اما از شدت تواضع ! روم نمیشد بگم هستم ( برعکس بعضیا!)، میگفتم دوس دارم باشم. اونم بی تعارف برگشت گفت خب اینا همش شد چیزایی که دوست دارین باشین، بگین چی هستین! تعجب    خب آخه من به این چی بگم!! منتظر

دیگه حتما یه خورده هم از چیزایی که بودم! براش گفتم که البته یادم نیست و هر دوتامون حتما از چیزایی که دوس داشتیم تو همسرمون باشه گفتیم که بازم یادم نیست و ...

آها، من گفتم که یه ذره به نسبت دخترای دیگه کمتر تو فکر ظاهرم  هستم و ساده ترم که اونم گفت این  که چیز خوبیه، سادگی خیلی خوبه ، که من گفتم یعنی یه ذره خیلی حواسم به سر و وضع ظاهریم نیست، مثلا اگه دخترای دیگه همش آینه دسشونه، من شاید صبح که میخوام از خونه دربیام یه بار خودمو تو آینه نگا کنم، شاید اونم اصلا نکنم!

راجع به خونسردیم گفتم که اون یه خاطره تعریف کرد، گفت یه شب تا دیر وقت بسیج بودم. مامانم شهرستان بود و تو خونه هیچ کس نبود. من حدودای سه صبح برگشتم، دیدم خونه رو دزد زده، خیلی خسته بودم، صبحشم کلاس داشتم. همونجوری وسط شلوغیا، یه پتو پهن کردم و بالش گذاشتم و خوابیدم! بعدم فرداش رفتم بیمارستان! بعد داداشم رفته بود خونه، دیده بود خونه رو دزد زده از منم خبری نیست، نگران شده بود که نکنه بلاییم سر من آوردن. زنگ زد بیمارستان و باهام صحبت کرد و ... ( دیگه همه مونده بودن تو دل گندگی این بشر!)    اینو که گفت منم گفتم: من گفتم خونسردم ولی نه تا این حد! که عزیییزم یه خنده ی صدادار کرد که از خندیدنش و صدای خندش یهو دلم یه جوری شد! فرشتهو بعد از اون هر وقت یادش میفتادم، دلم قنج میرفت! الان دوباره یادش افتادم و دوباره دلم ضعف رفت برای اون خندش! ماچ

 

 

یادمه که خیلی دلم میخواست و سعی کردم که سرمو بالا کنم و صورتشو ببینم، ولی خوب نتونستم. فقط چشمهای سربالاش و جوش و خروشای لپش تو ذهنم موند.

قدشم به نظرم کوتاه اومد، یعنی یه ذره از خودم بلند تر.

 

خلاصه حرف زدیم تا شد ساعت ˏ یک که من باید به بخش بعد از ظهرم میرسیدم، ناهارم که دیگه هیچ چی!

یادم نیست خودش حواسش به ساعت بود یا من یادآوری کردم که دیگه باید برم.

تا در دانشکده باهام اومد و یادم نیست مامانشونو دوباره دیدم یا بهش گفتم که از مامانشونم خداحافظی کنن.

 

در کل دیدار خوبی بود و اصلا یادم رفت که رفته بودم که بگم "نع" ! و تو خاطراتم نوشتم که به نظرم "مومن، مودب، باهوش" اومد.


 

«خدایا شکرت»

 

لبخند

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دونه برف

الهی چه با نمک. خدارو شکر که خوشبختین و امیدوارم که خوشبختیتون ÷ایدار باشه. ی چیز جالب که با خوندن متنت بازم یادم اومد و همیشه میگم اینه که ( آدم وقتی به اونی که قسمتشه می رسه نمیتونه بگه نه حتی اگه نخواد آره بگه) من جواب سه سال خواستگاریه همسرمو نمیتونستم بدم وبگم نه. هیچی نمی گفتم. در صورتی که درمورد بقیه خیلی راحت نه می گفتم و اصلا اجازه نمیدادم کسی بیاد خونمون. از خواستگاری می ترسیدم[[زبان]

مهتاب

خوشبخت باشید عزیزم همیشه توی دیدار اول با کسی که قراره همراه همیشگیت بشه یه چیزی خاطره میشه برای من اون نگاه و لبخند همسرم از دیدن من خاطره شده و همیشه از یادآوریش لبخند روی لبم میاد و دلم غش میره واسه اون نگاه!

محیصا

عزیزم با اون عینکت[خرخون]. خوب این دله که غنج میزنه همه چیز تمومه[قلب]

علی فاریابی

وای این پستو کی نوشتید؟ داره شارژه لب تاپم میره باید بیام بخونم

سودی

جالب بود. ایشالله همیشه درکنار هم و خوشبخت باشید

شیرین امیری

ازدست خنده این خواستگارا که دل ادم یه جوری میشه[نیشخند][چشمک] منم وقتی همسر جان گفت ازبس چهارزانو نشستم پام خواب رفته خنده ام گرفت هی جوونی یادت بخیر[قهقهه]

علی فاریابی

خیلی جالب بود... کاملا روان اتفاقات آنروز را روایت کردید ... لذت بردم ... راستی خانم دکتر قسمت آخر قصه بود یا هنوز ادامه داره؟

علی فاریابی

بله خدارو شکر می دونم که تاالان ادامه داره ... منظورم این بود این داستان قسمت آخرش بود یا هنوز ادامه داره؟[لبخند]

❤ツ❤بـــــــــــازی روزگـــــــــــار❤ツ❤

سلاممممممم عزیزم....چطوری خوبی؟؟؟؟؟؟ این داستان آشناییتون خیلی جالب بود اگه میشه ادامشو هم بگین(خعلی بم خوووووش گذشته) آهـــــــا تازه جالب تر از اون اینه که من خوشم اومد که شما دندانپزشکی میخونین....آخه من عاشق دندانپزشکیم و این روزا شده برام یه فانتزی....یه سوالاتی هم در این باره از شما دارم مثلا با چه رتبه ای قبول شدین؟؟؟؟ معدلتون چند بوده؟؟؟؟ چطوری درس خوندین که قبول شدین؟؟؟؟ راسی لینکتون کردم شوما هم اگ دوس داشتین منو با اسم وبم بلینکین...

هادی

سلام.حالتون خوبه ایشالا؟ این خواهرمون تولدشه دوست داشتم یه تبریک خوشکل براش میذاشتین ممنونم[گل] http://fati12111377.blogfa.com/