یعنی این اعتماد به نفست منو کشته!

این دختره ی بگم چی! ( دختر خودمو میگم)، ورداشته برای چندمین بار، گندی زده که دیگه مونده بودم از عصبانیت چی کارش کنم، بعنی کارد میزدی خونم درنمیومد! عصبانی

بعد بهش میگم چرا این کارو کردی؟

با لبخند و ناز و عشوه، انگار نه انگار که من دارم از عصبانیت میترکم و دارم با حالت دعوا ازش سوال میکنم و اگه نصف شب نبود و باباشم خواب نبود و خودمم از خستگی نای تکون خوردن نداشتم نبود، چنان عربده ای سرش میکشیدم که برق سه فاز از کله ی خودش و خودم بپره، ... ، میگه: آخه من کوچولو ام، باااااااا نمکم، خرابکاری میکنم دیگه!! 

من: کلافه

اون: مژه

من سپس: تعجب  منتظر

 

* خرابکاریش برداشتن یه رژ لب خیییلی خوش رنگ و عزیز من، و تمااام کردنش با مالیدن به دست و صورتش و دست زدن به در و دیوار با دست ماتیک خوشرنگی بود!

* قبلا چند بار این کارو کرده، ولی این دومین رژ لب خیییلی خوشرنگ و گرونی بود که این بلا رو سرش میاورد!

راستش بعد از صحبتهای مشفقانه ی! دفعات قبل، اصلا باورم نمیشد بازم این کارو بکنه، وگرنه عمرا دم دستش نمیذاشتم. ولی حالا فهمیدم که احتمالا تقصیر از خود منه و نباید خیلی از بچه توقع عقل و شوعور داشت، بیششششوعور!

* یه خصوصیت جالبی که این دختر تپلی من داره اینه که وقتی دارم دعواش میکنم، دست و پاشو گم نمیکنه، و در کمال خونسردی جوابایی میده که اگه عصبانیتم کم باشه، خندم میگیره و اکثرا ماجرا با بغل کردن و بوسیدنش و تاااازه کلللی قربون صدقه رفتنش ختم به خیر میشه. اما اگه عصبانیتم شدید باشه، باعث میشه که زیر لب یا روی لب! چند تا پرررررر ررررررو، رودار نصیبش کنم!

 

در کل، دختر خیلی خوبیه، فهمیده و عاقل و مهربون و دوست داشتنی، یعنی هر دو تا بچه هام خیییلی خوبن، خدا رو بینهایت بار شکر. ماچ

 

دخترم چند روز دیگه سه سالش تموم میشه انشاا... ، عزییییزم. ماچبغل

 

قربان شما.

 

فعلا خداحافظ.

 

 

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تهمینه

جاااانم چقدر باهوشه...من بانمکم کوچولوام خرابکاری می کنم...عزیزممممم ببوسش سحر جان.

شیرین امیری

سحرجانم نبینم دخملمو دعوا کنی خوب بانمکه دیگه فکر کن پسرای من با رژ لب رو موکت و دیوار و در نقاشی کشیده بودن اول عصبانی شدم بعد گفتم فدای سرشون بالاخره متوجه میشن که رژ لب مدادرنگی نیست و دیوار و فرش و موکت بوم نقاشی نیست باید بابت هنری که به خرج داده و خلاقیتش بوسش هم میکردی[ماچ]اینجوری

خاطره

جیگرشو .. می بینم که دوست داره مث مامانش رژ لبای جیگر بزنه[بغل]

مهتاب

من هنوز مامان نشدم حس مادرانه هم ندارم ! من جای تو بودم از اول مشفقانه! باهاش برخورد میکردم!یه نوازش جانانه نصیب ماتحتش میکردم شایدم پشت دستش! بعدا پشیمون میشدم که چرا نواختمش؟! ولی وقتی عصبانی هستم دین و ایمون ندارم! گفتم که هنوز حس مادرانه ندارم!

مهتاب

امیدوارم همینطور که میگی باشم! خودم که مطمئن نیستم!

تینا

تولد 3 سالگی دختر گلت مبارک باشه، ان شالله خوشبخت و عاقبت بخیر بشه . [گل][ماچ][هورا]

علی فاریابی

[قلب][ماچ]خدا حفظش کنه... دقیقاً می فهمم چی میگید "امیرپارسا" ی منم وقتی حرف می زنه و شیرین زبونی می کنه فقط دوست دارم با تمام قدرت فشارش بدم ولی چکار کنم که زبون بسته گناه داره و چیزی دیگه ازش باقی نمی مونه[نیشخند]... ضمناً اصلاً حواسمون نبود که برای دخترتون پسرما رو پرزنت کردیدااااااااااا[چشمک]

سارا

ای جانم عجب خرابکاری ای کرده[اضطراب] [نیشخند] وای سحر جون انقدر خوشم میاد بچه سیاست داره [مغرور] همین که میگی جوری رفتار میکنه که ختمه به قربون صدقه میشه[خنده]

محمد حسین

از طرز نوشتنتون خیلی خوشم اومد.[مغرور][خداحافظ]

رهگذر

بیا، می مانم تا هست مانده ای بروید بسلامت راضیم به خنده ای خداحافظ