ماشین کشتار و تخریب 24 ساعته!

سلام. خوبین؟ 

هم اکنون، یک عدد سحر, له و لورده با شما صحبت میکنه! اوه

از دست این دخملی! 

عااااقا، یعنی برای خودش شده یه پا ماشین تخریب 24 ساعته، بدون توقف، بدون خستگی، بدون مرخصی! 

هیییییی هر چی ما جمع میکنیم، هییییی این میریزه؛    هییییی هر چی ما درست میکنیم، این هیییی خراب میکنه؛     یعنی رسما کم آوردم! آخه من موندم خدایا! این بشر خسته نمیشه؟ این همه انرژی رو از کجا میاره واقعا؟! والللا ماشششاا... ، هزاااار هزااااااااااار ماشششاا... !  خدا انشاا... یه جون و یه صبریم به من بده!هیپنوتیزم

چند بارم اومدم که بنویسم، حتی دو تا پست نصفه نیمه هم نوشتما، اما مگه اینا امان میدن؟!

حتی نتونستم بیام بگم جمعه ی هفته ی پیش، یعنی هفتم، مجمع دوستانه ی دوستای جناب همسر عزیز، نوبت ما بود و حدود 40 تا مهمون داشتیم. 

و یا اینکه چهارشنبه ی گذشته، یعنی دوازدهم، تولدم بود. هورا

 

البته واقعیت اینه که کلا درگیر بودم و کارم زیاد بود، ولی خوب، سردسته ی کار درست کنا، همین فسقلیه!

حالا خرابکاریاش به کنار، جدیدا دوباره، یعنی برای چهارمین بار در عمر شریفش، بچم قاط زده، شب و روزش جابجا شده، یعنی شبا بیداره، روزا میخوابه!  وقتیم که بیداره، اگه ببینه ما خوابیم، هییییی فرمایشات همایونی از خودش ساطع میکنه: شیر بیار ( تو شیشه شیر میخوره و در واقع قوت غالبش شیره! )، برام فلان فیلمو بذار، میشه بازی شرچ کنم؟! (سرچ، منظور همان دانلود میباشد! )، مامااااان جیش، مامااااان پی پی ( شدیدا گلاب به روی مبارکتون! )      البته فک کنم تنهایی میترسه، همش دنبال بهانه است که یکیو بیدار کنه طفلک؛ و صد البته که در این راستا، کلیتین و جهاز هاضمه ی مبارک! کمال حسن همکاری رو به هم میرسونن!! خنثی

قبلنا توان داشتم و باهاش بیدار میموندم، ولی الان دو شبه که بنده خدا همسر جون بیدار شده و باهاش بوده تا خانوم حدودای پنج صبح بخوابن!

فلذا، به دلیل اضافه شدن این فقره، یعنی بیدار ماندن شبانه، و ایضا رو به موت بودن اینجانب از دست کارهای ایشان، دخمل خانوم با یه درجه ارتقا، از "ماشین تخریب 24 ساعته" که لقبی بود که چند روز پیش دریافت فرمودن، رسما به مقام "ماشین کشتار و تخریب 24 ساعته" نائل آمدند!    

خداوند بزرگ باقی القاب و مقامات رو بر ما ببخشایند! استرس

/ 17 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تهمینه

آخه می دونی مساله اینه که این وروجک ها کاراشون طبیعیه. ما به قول تو کم آوردیم. من گاهی دیگه نمی کشم یه دادی چیزی سر نی نی مون میزنم بعد شب که می خوابه با قیافه پریشان و پشیمان میشینم بالا سرش غصه می خورم چه خبطی بود کردم. استغفار می کنم. اما خب چیکار کنیم آدمیم دیگه. ببوسش. اونوقت تو چطوری یهو از 40 تا مهمون پذیرایی کردی خانوم؟ بگو مام یاد بگیریم. من که تو خوابم نمی بینم.حداکثر پونزده تا!هه

تهمینه

تولدت مبارک عزیزم. بهت خوش گذشت؟

محیصا

عزیزم تولدت بسیار مبارک باشه[قلب][ماچ][بغل][گل]

ulduz

تولد تو ن مبارکاااا[گل] اینجاست که برای لحظاتی کوتاه هم که شده شما به ما میگین خوش به حالتون (حالمون)[شیطان][نیشخند]

خاطره

می گم باید اسم امسال رو میزاشتن توان مضاعف .. اینطور که بچه ها دارن پیش میرن باید پدر مادرا توان مضاعف داشته باشند

محب ولایت

سرگشته‌اي‌ به‌ ساحل‌ دريا نزديك‌ يك‌ صدف‌، سنگي‌ فتاده‌ ديد و گمان‌ برد گوهر است گوهر نبود ـ اگر چه‌ ـ ولي‌ در نهاد او، چيزي‌ نهفته‌ بود، كه‌ مي‌گفت‌، از سنگ‌ بهتر است جان‌مايه‌اي‌ به‌ روشني‌ نور، عشق‌، شعر، از سنگ‌ مي‌دميد انگار دل‌ بود مي‌تپيد اما چراغ‌ آينه‌اش‌ در غبار بود دستي‌ بر او گشود و غبار از رخش‌ زدود، خود را به‌ او نمود. آيينه‌ نيز روي‌ خوش‌ آشنا بديد با صد اميد، ديده‌ در او بست صدگونه‌ نقش‌ تازه‌ از آن‌ چهره‌ آفريد، در سينه‌ هر چه‌ داشت‌ به‌ آن‌ رهگذر سپرد سنگين‌ دل‌، از صداقت‌ آيينه‌ يكه‌ خورد آيينه‌ را شكست

مهتاب

خدا توان مضاعفی بهت بده واقعا شب بیداری آدم رو کلافه و خسته میکنه خوب نذار روز بخوابه تا شب خسته باشه بخوابه اینجوری همونطور که خودت بهتر از میدونی تاثیر منفی روی رشد جسمی و ذهنیش داره!

مهتاب

راستی، تولدت مبارک ما آذریا خیلی باحالیم خییییییییییییلیییی![چشمک] منم ده روز دیگه شب یلدا تولدمه

عمه

سلام.حتما مشرف شدی کربلا...زیارت قبول .التماس دعا

نارنجی

در مورد من [خنده] نه مامان من زیاد در مورد من از این بابتا سختی نکشید چون زمان ما حیاط خونه ها بزرگ بود و من از صبح تا شب از دیوار و درخت بالا میرفتم دنبال گربه ها و کفترها ... اصلن کاری به مامانم نداشتم... دو تا کارگر سالخورده داشتیم یه پیرزن و یه پیرمرد که فقط کارای مربوط به حیاط رو انجام میدادن با اونا خیلی صمیمی بودم و وقتی اونا بودن همش دور اونا می پلکیدم... ولی مثلن توی لباس پوشیدن گیر میدادم هر وقت حموم میخواستم برم که اینو می پوشم اونو نمی پوشم و کلن بچه ای بودم که میخواستم اعمال نظر کنم که تو زمان ما زیاد نرمال نبود بنابراین بحث کردن با مامانم از سن خیلی کم شروع شد [نیشخند] و همچنان ادامه دارد...