بالاخره رسید...

وااای خدای من شکرت.

خیییلی خوشحالم، بالاخره چیزی که از ماه رمضون منتظرش بودم، رسید!

زن داداش عزیزم، مدتها پیش، یه بار ضمن تعریفاش، گفت که هم خودش هم همسر عزیزش ( داداش عزیز من)، تو طرح اکرام کمیته ی امداد شرکت کردن و چند تا کودک رو تحت حمایت گرفتن و هر ماه مبلغی رو به حساب بچه ها میریزن. گفت نباید حتما مبلغ خیلی زیادی باشه، گفت مثلا ما چند سال پیش از نفری 10 هزار تومن شروع کردیم، الان رسوندیم به 25 هزار تومن. ( عزیزمه، خیلی دوسش دارم.ماچ)

منم دوست داشتم این کارو بکنم، ولی هیچ وقت پیش نیومد که بتونم برم دنبالش.

تا اینکه تو ماه رمضون امسال، حسنا بانوی خوش قلب و مهربون، یه پست گذاشت، یه پست مهربانانه، در مورد کمک به نیازمندان. تو کامنتای اون پست، دوستان اشاره کرده بودن که اینترنتی هم میشه برای کمک اقدام کرد. همون شد جرقه ی امید تو دل من.

یادمه تو یکی از شبای قدر بود، شاید شب بیست و یکم، تو سایت کمیته ی امداد، با تردید یه فرمی رو پر کردم، البته با اینکه میخواستم از پول خودم این کارو بکنم، قبلش از سهراب جان پرسیدم که آیا راضیه؟ و سهراب عزیزم هم گفت بله.

دوست داشتم یه دختر و یه پسر کوچولو از تهران به من بدن که اگه یه وقت خواستم برم ببینمشون، بتونم. همه ی اینا رو هم تو فرمم ذکر کرده بودم. تو فرم نوشته بود اگه تا ده روز دیگه با من تماس نگرفتن، میتونم با شماره تلفنی که داده بود، از طریق کد رهگیری، پیگیری کنم. ده روز که هیچی، چند تا ده روز گذشت. همیشه شبا یادم میافتاد و به خودم میگفتم فردا حتما زنگ می زنم، ولی هر بار نشد! تا اینکه تقریبا یک هفته پیش از استان گلستان تماس گرفتن و گفتن اشکال نداره از اینجا باشه؟ گفتم نه. قرار شد پرونده ی بچه هامو برام بفرستن.

 

تو این چند روز همش منتظر بودم، تا اینکه بالاخره امروز رسید. خدایا شکرت.

 

 

 

با بسم ا... و صلوات در پاکتو باز کردم، خیلی استرس داشتم. همین که چشمم به عکس بچه هام افتاد بغض کردم و چند بار عکسشونو بوسیدم. دخترم 4 سال و نیمشه و پسرم کلاس اوله. هر دو خوشگلن خدا رو شکر، دخترم شبیه یکی از خواهر زاده هامه و کمی شبیه خودم ( حالا فهمیدین چقد خوشگله؟!)، پسرمم شبیه داداش جون سهیلشه، سبزه و بامزه. آخه از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، زیبایی چهره برای من خیلی مهمه و یه صورت زیبا خیلی بیشتر جذبم میکنه، همش نگران بودم اگه زیاد خوشگل نباشن چی؟ ( خدا منو ببخشه).

 

سهیل جونمم که از مدرسه اومد، فوری عکس خواهر برادر جدیدشو نشونش دادم. اونم تا دید گفت خوشگلن! بعد طی یه فرایند جوگیری مثبت! گفت منم میخوام نصف پول ماهیانمو بدم محک! البته اینو طوری گفت که انگار قبلا روش فکر کرده بوده. خدا حفظش کنه.

 

تازه یه حس جالبی داشتم که البته فکر کنم موقتی باشه، موقعی که داشتم غذا میاوردم تا با بچه ها بخوریم، یهو ناخودآگاه فکر کردم الان اون بچه هام چی میخورن؟ یعنی غذای خوب دارن که بخورن؟ خلاصه این حس و حالمو دوست دارم. فرشته

 

 

خدای خوب و مهربونم، خیلی خیلی ازت ممنونم.

 

زن داداش عزیزم، خیلی دوستت دارم که منو به این فکر انداختی. (چون قبلش همش تو تلویزیون میدیدم، اما فکر میکردنم اینا مال از ما بهترونه! ولی وقتی دیدم برادرم و خانومش که هم سطح ما بلکه هم کمی از لحاظ اقتصادی پایین تر از مان، حمایت چند تا بچه رو به عهده گرفتن، منم تشویق شدم.)

 

حسنا بانوی خوش قلب و مهربون، خیلی ممنون که اون پست قشنگو گذاشتی.

 

کمیته ی امداد امام خمینی ( ره)، واقعا متشکرم که این امکانو برام فراهم کردی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 20 بازدید

ختم شش میلیون صلوات تقدیم به شیرخوارامام حسین سهم شماشش صلوات و ارسال به شش عاشق حسینی .جان علی اصغرقطع کننده زنجیرنباشید. نیت کن.

محیصا

قدمشون مبارک باشه عزیزم[گل]

مهتاب

قدمشون براتون خیر و برکت بیاره انشاالله

عمه

سحرجون سلام...اسمشون چیه؟بهرحال بدونیم تاحال واحوال بپرسیم.

عمه

سلام.خدابشماخانواده محترم خیروبرکت عنایت کنه وبچه هاتوهر4تاروحفظ کنه.[گل]