اردیبهشت عزیزم، نرو! خواهش میکنم نرو! لااقل انقد تند نرو!

سلام دوستای عزیزم. خوبین؟

وای مردم از بس این اردیبهشت عزیز و مهربون و دوست داشتنی زود گذشت! فروردینم خیلی دوس دارما، ولی اون معمولا چون نصفش عیده و تعطیلات، خودبخود زود میگذره. ولی دیگه این اردیبهشت، نمیدونم چش شده بود، انگار افتاده رو دور تند! تا اومدم به خودم بجنبم، دیدم داره میشه آخرش! حتی نتونستم بیام برای تولد گلای قشنگم، پسر عزیزم و دختر شیرینم، چیزی بنویسم!

پس همین جا به عزیزای دلم تبریک میگم، هرچند دوست داشتم هر کدومو، تو روز خودش و به نحو شایسته، درست و حسابی، براشون بنویسم.

پسر عزیزم، بیست و دوم اردیبهشت تولدت بود. تو هدیه ی بینظیر خدا به مایی و فقط خود خدا میدونه چقد از داشتنت خوشحال و مفتخرم. خدا رو شکر که تو پسر مایی، چون اگه پسر هر کس دیگه ای بودی، احتمالا من دلم خیییلی آب میشد! خوشمزهقلب

عزیزم، بهترینم، خیلی دوست دارم. تولدت مبارک پسر عزیزم. ماچبغلقلبماچ

( پسرم 12 سالش تموم شد. خدایا شکرت ماچ)

 

دختر قشنگم، عروسک شیرینم، شیشم اردیبهشتم تولد تو بود. مامان قررربونت بره عزیز دلم. نمیدونی با اومدنت چقد من و بابایی و داداشی رو خوشحال کردی. اصلن نمیدونستیم تو انقد شیرین و بامزه و دوس داشتنی و خوردنی میشی مامان. الان میگم قبلنا که تو نبودی ما چجوری زندگی میکردیم؟! 

دخترک عزیزم، خیلی خیلی برام عزیزی، همیشه. تولدت مبارک کوچولوی من. ماچبغلقلبماچ

 ( دخترم 3 سالش تموم شد. خدایا شکرت ماچ)

 

خب، انقد چیزا بود میخواستم برای شما و خودم بنویسم، حالا باید کم کم و مختصر بنویسم. البته حالا که اومدم بنویسم از ذهنم پریدن، فقط دو تاش مونده فعلا!

اولیش اینکه دیدین سمت خدا رو چیکارش کردن؟! عصبانی واقعا که! منتظر قهر

دومیش اینکه دخترمو برده بودم پارک. دخترم خواست تاب سوار بشه. سه تا تاب بود، هر سه تا پر بود. من و دخترم یه خورده وایسادیم که مثلا تو نوبتیم. فقط یه خانوم جوون چادری که بچش از بقیه هم کوچیکتر بود و اصلنم دلش نمیخواست از تاب پیاده بشه، اومد بچشو آورد پایین که بچه ی من سوار بشه. البته اول یه بار خواست پیادش کنه، دیدم بچه هه دوس نداره بیاد پایین، گفتم حالا بذارین باشه. بعد دیدم اون دو تا خرس گنده ها، اصلا به روی خودشونم نمیارن، نه خودشون نه مامانای محترمشون! یکیشون که مامانش همینطوری که داشت تابش میداد، داشت وان، تو، تری با نابغش کار میکرد، اما دریغ از یه جو شعور و انسانیت که یاد بچش بده! خب لابد خودشم نداشته که به اون بده دیگه،،وگرنه چجوری میتونن ببینن یه بچه ی کوچولو چند دقیقه اس وایساده منتظر، بعد به روی نامبارکشونم نمیارن؟!

خلاصه بچه کوچولو اه که مامانش پیادش کرد و منم بهش گفتم نوبت نی نی که تموم شد، دوباره نوبت تو، این بچه ی من هنوز سوار نشده میخواست پیاده بشه که اون نی نیه سوار شه. به زور دو تا ده تایی ( یعنی ده تا دونه تاب بخوره)، نگهش داشتم بعد دیگه میخواست همونطور در حال حرکت بپره پایین از بس بچم هول بود. خب البته جای شکر داره که این بچه، با این سنش ( سه سالشه بچم ماچ)، انقدر فهمیدس، لطف خداست واقعا.

خلاصه ما رفتیم دنبال بازیای دیگه. اون دوتا تحفه هم یکیشون انقد تاب خورد که خسته شد و بالاخره اومد پایین، اون یکیم شاید بعد نیم ساعت که ما رفتیم چرخیدیم و اومدیم هنوز روی تاب بود، فقط تابشو عوض کرده بود. جالبه مامانشم خیلی ریلکس نشسته بود همون روبروش روی نیمکت با موبایلش ورمیرفت، بدون توجه به بچه هایی که احتمالا منتظر تاب بودن. من که انقد اعصابم از دسشون خورد شده یود، نگا نمیکردم ببینم بچه ای تو نوبت هست یا نه! منتظر نمیدونم اگه تحفه های خودشونم تو نوبت بودن، بازم همینجوری ریلکس بودن یا نه؟!

حالا از اون طرف دیروز دو تا بچه هامو برده بودم پارک، دخترم خواست الاکلنگ سوار شه، داداشی هم به خاطر خواهرش نشست رو اون سر الاکلنگ که یکم باهاش بازی کنه. هنوز درست ننشسته بود، یه خانومه اومد با یه بچه ی حدود 2 ساله، به پسر من گفت آقا پسر بلند میشی این بشینه، یعنی من همینطوری موندم تو پررویی بعضیا! نه که فک کنین اومد وایساد که مثلا نوبتش بشه ها، نه، همین رسید بچه ی منو بلند کرد! منم تو این طور وقتا حرصم میگیره، ولی حرف نمیزنم، یا بلد نیستم حرف بزنم! پسر نجیب و عزیز منم نه تنها بلند شد، بلکه چون همون موقع دخترم خواست که پیاده بشه، وایساد و اون مهاجمو بازی داد، یعنی همون جوری که سوار نبود، الاکلنگو بالا پایین میکرد. تازه بعد از اون بچه هه هم یه بچه کوچولوی دیگه هم اومد، اونم بازی داد! که دیگه من حرصم دراومد، عوض تشویق این کار خوبش بهش گفتم تو مسوول الاکلنگی؟! اونم گفت آخه دلم سوخت، تا اون بچه هه ( اون غاصبه!) اومد، دلارام گفت میخوام پیاده شم!  

عزیییزمه پسرم، ماشاا... خیلی انسان و فهمیده ست، خدا رو شکر. من که بهش میگم تو شهید میشی، از بس که خوبه، مثل این تعریفاییه که مامانای شهیدا از بچه هاشون میکنن. انشاا... تو رکاب حضرت امام زمان عجل ا... تعالی فرجه الشریف، همون جلو ملوا باشه. لبخندفرشته

حالا تو همون پارک اولی که براتون گفتم، چند تا بچه ی افغانیم بودن که داشتن با خودشون بازی میکردن. دخترکم دوس داره بره با بچه ها دوس بشه. اون روزم داشت دنبال یه بچه میگشت که باهاش دوست بشه. من دیدم یه بچه تنها نشسته خاک بازی میکنه، سرشم پایینه. خواستم به دخترم بگم برو با اون دختره دوست بشو، پیش خودم گفتم بذار اول ببینم افغانی نباشه! ولی خدا رو شکر فورا به خودم نهیب زدم و پیش خودم کلی شرمنده شدم که این چه طرز فکریه راجع به بچه های معصوم، مگه بچه ایرانی افغانی داره؟! دهه!! عصبانی

 

دیگه اینکه دوستای عزیزم، ببخشید، این چند وقت، به دلیل عقب افتادگی کامل از سرعت گذشت زمان، نه درست تونستم بیام به وبلاگاتون سر بزنم و نظر بذارم، نه حتی کامنتای محبت آمیز خودتونو که خیلی برام عزیزن تونستم به موقع جواب بدم. خلاصه تقصیر از این زمان بود نه من! زبان

 

وای که چقد نوشتم! 

دیگه فعلا با اجازتون.

قربان شما.

خدانگهدار.

 

 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی فاریابی

تولد این عزیزا و گلهای زندگیتون رو تبریک می گم... من اتفاقاً این چند روز کمتر بودم درکتان می کنم پیش می آد...[گل]

تارا

عزیزم خدا برات نگهشون داره اینقد با ذوق میگی آدم هوس میکنه نی نی بیاره قشنگ معلومه چه مامانی هستیا!!عاشقشونی[بغل] غصه نخور بعضیا قدرت درک بدیهیات رو ندارن! منم خیل یتو ذوقم خورد واقعا به سمت خدا علاقه داشتم مخصوصا از صحبتای حاج آقا حسینی قمی و فرحزاد خیلی استفاده کردم واقعا حیف شد یه برنامه مذهبی هم که طرفدار پیدا میکنه خودشون دستی دستی میزنن نابودش میکنن!

تهمینه

سحر جان تولد گلهای نازت مبارک...[هورا][هورا] انشاالله بهترین سالهای عمرشون رو پیش رو داشته باشن با بهترین اتفاقها و شادی ها. خدا رو شکر که تا حدود زیادی از آب و گل دراومدن. البته ما توقع داشتیم بیای برامون از تولد و جشن و کادو بنویسی. یه همچین آدم کنجکاویم من[خجالت]

سارا

سلاااااااااااااام سحر جووووووووووووووووووون[قلب] چطورییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟[بغل] وای به به تولد گل دخمل و گل پسملت مبارررررررررررررررررک[ماچ] البته با تاخیر دیگه! تخصیره خوده شوماس که دیر اطلاع دادی![خنثی] ای جونم خدا هردوشونو براتون حفظ کنه،در پناه خدا باشن و زیر سایه ی شما و همسر محترمت[قلب] +آخ آخ آخ من انقدر لجم میگیره از این جور آدمای بی فرهنگ و بی شخصیت!!!!!!! من تحملم کمه من بودم بچه شونو پیاده میکردم 2 تا فحشم میدادم![نیشخند] +ای جانم گل پسرت خیلی مهربونه ماهه ماشالا[بغل][قلب] +من یه بار تو مترو بودم یه خانم سوار مترو شد افغان بودن! یه پسره کوچولوی توپلیم داشت! وای منم که هلاک بچههههههه ! بچشو گرفتم بغلم یه سره باهاش بازی میکردم! بعد اونا پیاده شدن یه دختره قیافشو کج کرد گفت وااااای افغانی بودا چه جوری بغل کردیش؟؟؟ گفتم هروقت مغزت به کار افتاد که نژادپرستی کاره زشتیه اونوقت منم جوابتو میدم که چجوری!!![اوغ] همه ازم دفاع کردن تو مترو و به دختره توپیدن! اونم صداش در نیومد دیگه![مغرور] البته خدای نکرده منظورم به شما نبودا یه وقت اشتباهی برداشت نکنی![ماچ]

تینا

سلام خانم دکتر عزیز و مهربونم ، عزیزم تولد دوتا بچه اردیبهشتیه بهشتیت مبارک باشه ، ان شالله عمر طولانی و با عزت و با ایمان روز افزون داشته باشید ، عزیزم راضی به زحمت نبودم برام بپرسی ، من گفتم شاید خودت از اساتیدت بشناسی ، راضی به زحمت نبودم ، یه دنیا ممنون ، [ماچ][بغل]

مامان مینو

مبارک باشه تولد هر دو نینی! در مورد اون نهیب هم خوب کاری کردی به خودت نهیب زدی D: خیلی بده که تو ایران اینقدر این تبعیض زشت جا افتاده در حدی که ناخودآگاه این افکار به ذهنمون میاد.

مامان مینو

البته الان دقت کردم دیدم بچه ها که بزرگ میشن اونقدر نی نی نیستند دیگه[نیشخند] خوب من بچه بزرگ ندارم! تولد فرزندانت مبارک :))

mahtab

سلام ازاشناييتون خوشبختم عنوان وبلاگتون نشاندهنده ي روحيه ي پاک و دل خدادوستتونه خوشحال ميجم بتونيم بيشتر باهم در ارتباط باشيم خدا دختر و پسر خوبتونو براتون حغظ کنه ميگن ارديبهشتي ها مخصوصا پسرهاشون خيلي احساسي و خوبن منم خيلي ارديبهشت رو دوست دارم

رهگذر

بمان من می روم گر می روی آهسته رو

سارا

خو سحر جون من گل پسرم کجا بود آخه؟[نیشخند] من قراره یه نینی داشته باشم اونم دخمله![پلک][عینک]