چند تا از هم کنکوریام

سلام. خوبین؟

الان که دارم خاطرات زمان کنکورو مینویسم، یه چیزایی داره یادم میاد که برام جالبه. 

اون چند تا دوستی که سال آخر با هم بودیم، یکیشون فکر کنم زیست شناسی داتشگاه تهران قبول شد. اونی که زیاد از من خوشش نمیومد، داروسازی قبول شد، یادم نیست دانشگاه تهران یا ایران. ولی یکیشون بود که خیلی دختر آروم و مهربون و دوست داشتنی ای بود، از هممونم درسش بهتر بود. رتبه ی مرحله اولش شده بود هفده، خیلی عالی بود. مردد بود دندانپزشکی تهرانو اول بزنه یا شهید بهشتی رو، چون مسلما انتخاب اولشو قبول میشد. یادم نیست کدومو اول زد ولی با اینکه قطعی بود انتخاب اولشو قبول میشه، همینجوری یه چند تا انتخاب دیگه رو هم زده بود، احتمالا همون چیزایی که همه ی بچه های تجربی به ترتیب از رشته های دکتری میزنن و بعد لیسانسا و دیگه بسته به رتبشون تا کاردانیا. گذشت و وقتی نتایج اومد، واااای خدای من! اگه گفتین چی قبول شده بود؟! فیزیوتراپی دانشگاه تهران! چی شده بود؟ بله، درسته، موقع انتخاب رشته اون خونه های مسخره رو که باید پر میکردیم، اشتباه پر کرده بود. رفت اعتراض کرد، پذیرفته نشد. میخواست سال بعد کنکور بده، انا چون قبول شده بود و باید انصراف میداد، یه سال از کنکور محروم میشد و اینطوری دو سال از عمرش هدر میرفت. تو موقعیت بدی گیر افتاده بود. من که براش خیلی ناراحت بودم، دیگه خودشو نمیدونم چه حالی داشت. بالاخره تصمیم گرفت بره فیزیو تراپی رو بخونه ولی تا دکتراش ادامه بده، گفت خب حتما خدا برام اینجوری خواسته، حتما این به صلاحمه. به این ترتیب با یکی از بچه های کلاس که رتبش شده بور دو هزار، رفت و یه جا نشست. هنوزم یادم میافته، دلم میسوزه، ولی از اونجاییکه دختر خیلی خوب و درس خونی بود، حتما الان برای خودش دکتراشم گرفته و استاد دانشگاه شده. ازش خبر ندارم، ولی دلم براش واقعا تنگ شده و براش آرزوی بهترینها رو دارم.

اون سال سه تا از بچه های کلاس ما، یعنی تجربی، به قول خودمون عکسی شدن، یعنی جزء ده نفر اول که عکسشونو تو روزنامه میزدن بودن. یکیشون وقتی فهمید سوم شده، خیلی ناراحت شد، میگفت فکر میکرده اول میشه. این در حالی بود که من چشام داشت از کاسه در میومد، چون اول عکسیا معلوم میشدن، بعد از یکی دو روز بقیه، من میگفتم اینا دیگه کی ان؟ من مساله م سر قبول شدن و نشدنه، اون ناراحته که سوم شده! آری، مساله این است! البته اونم حق داشت ها.

خاطره ی دیگه اینکه دو تا خواهر بودن که هم زمان با من یعنی سال سوم از یه شهر دیگه به تهران اومده بودن. با هم یه سال اختلاف داشتن، اما ظاهرا خواهر کوچیکه جهشی خونده بوده و حالا دو تا خواهر هم کلاس شده بودن. اونا برعکس من که خجالتی و کم رو بودم، روابط عمومی خوبی داشتن و دوستای زیادی پیدا کرده بودن، حتی خودشون سر گروه دوستاشون بودن.

دلارام جونم دیگه نمیذاره به نوشتن ادامه بدم، انشاا... بعدا بقیشو مینویسم.

فعلا خداحافظ.

/ 2 نظر / 16 بازدید
میم

سلام . آمدیم ، نبودید ، رفتیم.[ماچ] یادمه اون موقع هارو . البته من نمی فهمیدم که همه ناراحتن . چه کنم دیگه از بس کی که سرم تو درس و مشقام بود[بازنده]

شیرین امیری

اوه چه بد دلم برا اون دختره سوخت.. منم میتونستم هررشته ای خواستم انتخاب کنم ولی اولین انتخابم دبیری بود.... گاهی دلم میخواد کاش ...رفتم با کسایی همکلاسی شدم که رتبه شون با من اززمین تا اسمون متفاوت بود...حتی رتبه سه هزار چهارهزار هم داشتیم تو همکلاسی ها....هی روزگار.. چند تا ازاستادا همش بهم میگفتن بیا تغییر رشته بده ما خانوادتو راضی میکنیم همه چی رو خودمون ردیف میکنیم.حیفه بااین رتبه دبیری میخونی...چقدر درک شرایط خانوادگی من براشون سخت بود...باوز نمیکردن امسال هم متاسفانه دانش اموز بسیاز تیز هوشی داشتم که رتبه زیر صد داشت و دبیری انتخاب اول و اخرش بود به خواسته پدرش که خودش دبیره...