وفای به عهد

سلام. خوبین؟

خواهرم وقتی ازدواج کرد، دانشجو بود. با همسرش شرط کرده بود که درسشو ادامه بده و همسرش هم پذیرفته بود. ولی بعد از ازدواجشون، خداوند دو تا بچه ی پشت سر هم بهشون داد. از اونجاییکه دانشگاه خواهرم تو یه شهر دیگه بود، با وجود دو تا بچه ی کوچیک، خیلی سخت بود که بخواد درسشو ادامه بده. خیلیم تلاش کرد و چند ترم مرخصی گرفت. اصلا دلش نمیخواست درسشو ول کنه. ولی ظاهرا همسرشون راضی نبودن با اون شرایط بخوان برن راه دور برای تحصیل و ظاهرا این توی دل خواهرم مونده بود، و احساس میکرد وقتی همسرش قبول کرده که اون درسشو ادامه بده، چرا اجازه نداد.

البته من خودم اون موقع 8-7 ساله بودم و اینا برداشتای من توی اون سن هست.

خلاصه انگار بعد از مدتی دانشگاهم گفت که دیگه بیشتر از این نمیتونه دانشجویی ایشونو حفظ کنه و در واقع پرونده ی دانشجویی خواهرم بسته شد. یادمه که خیلی ناراحت بود، آخه خیلی رشته ش و درسشو دوست داست.

این قضیه گذشت.

تا اینکه بعد از حدود 14-13 سال ...

خواهر عزیزم میبینن که همسر عزیزشون براشون دفترچه ی ثبت نام کنکور دانشگاه آزادو گرفتن که خواهرم بره و کنکور بده. حالا خود خواهرم بعد این همه سال و با داشتن 3 تا بچه که کوچیکه هم سال دیگه میخواست بره مدرسه، احتمالا دیگه اصلا به فکر درس و دانشگاه نبوده ها، ولی همسرشون چون خودشون رو مدیون میدونستن بابت قولی که داده بودن، خودشون رفته بودن و اقدام کرده بودن برای ثبت نام خواهرم.

خب، خواهرمم که اصلا آمادگی نداشتن، همه ی کتابام دیگه عوض شده بود، به هر حال ثبت نام میکنن.

تا جاییکه یادمه میگفتن که فقط یه هفته مونده به کنکور، یه ذره کتاب دینی سال اول رو خونده بودن و چون کلا ناامید شده بودن دیگه هیچ درسی نخونده بودن.

خلاصه میرن کنکور میدن و چون که اطمینان داشتن قبول نمیشن، اصلا دنبال جواب نمیرن. 

میگذره و انگار توی آبان ماه بوده. همسرشون توی محل کار، یه روزنامه زیر دستشون بوده، اینظور که تو ذهنمه، داشتن صبحونه میخوردن و روزنامه احتمالا به عنوان سفره بوده. یهو توجهشون جلب میشه، میبینن که روزنامه ی قبولی دانشگاه آزاده، همین طوری پیش خودشون میگن حالا بذار نگاه کنیم ببینیم اسم خانوم مام هست یا نه! که نگا میکنن و بعله، اسم خواهر عزیز ما جزء قبولیا بوده، تو همون رشته ای قبلا میخوند و تو همون شهری که الان ساکن بودن!

دیگه خواهرم اقدام میکنن برای ثبت نام و برای نیمسال دوم، یعنی از بهمن، رسما دانشجو شدن. هورا

 

و واقعا همسر نازنینشون خیلی کمک و حمایت کردن از خواهرم تا تونست درسشو بخونه، حتی یه وقتاییم که خواهرم خسته میشد و کم میاورد همسرش نمیذاشت که درسشو رها کنه. و اینگونه بود که خواهر من با وجود خونه و زندگی و همسر و سه فرزند، و با وجودیکه نسبت به هم کلاسیاش، سنش بیشتر بود، شاگرد اول یا جزء شاگرد اولا بود و با معدل الف فارغ التحصیل شد. البته خودشم خیلی زحمت کشید و واقعا از جون مایه گذاشت که هم به زندگیش برسه هم به درسش.

 

ظاهرا همسر عزیزشون گفته بودن اون موقع شرایط مناسب نبود، ولی حالا که بچه ها بزرگ شدن، دیگه وقت مناسبیه. 

برام جالبه که قولشونو فراموش نکرده بودن و مترصد فرصت بودن که انجامش بدن.

 

حالا یه چیز جالب، خواهرم میگفت یکی از دوستاشون، سفره ی نذری انداخته بوده برای اینکه دخترش توی همون رشته و دانشگاه قبول شده بوده. طفلک خیلی زحمت کشیده بوده و خانوادش خیلی خوشحال بودن که قبول شده. دختره به خواهرم گفته بوده که حتما خیلی زحمت کشیدین تا قبول شدین. وقتی خواهرم بهش گفته بوده که چقد درس خونده، بنده خدا باورش نمیشده!

 

الان که داشتم این خاطره رو مرور میکردم که اینجا بنویسم، به ذهنم رسید که شاید این راحت قبول شدن خواهرم ( که خودش فکر میکرد خب حتما دانشگاه آزاد خیلی الکی بوده که اون به این راحتی قبول شده و بعد با دیدن اون دختر دوستش فهمید که نه بابا، مردم چقد زحمت میکشن تا همین دشته رو قبول بشن!)، احتمالا یه جایزه و لطف ویژه بوده از طرف خداوند بزرگ و مهربون به خواهرم، هم به پاس تبعیت خواهر عزیزم از حرف همسر عزیزشون، و هم به پاس وفای به عهد همسر گرامیشون.

 

خودم از نوشتن این خاطره خوش به حالم شد!از خود راضی

 

امیدوارم شمام لذت برده باشین.

 

فعلا.

 

یا حق.

 

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب و سلما

نه اگر شرایط ازدواج نداشتید مثلا اصلا خواستگار مذهبی نداشتید؟یا اصلا خواستگاراتون محدود بود،مثلا سالی یه بار؟ راستی یه سوال دیگه:برای شما مراسم عقد قشنگ بود یا عروسی؟

mahtab

خاطره ي شيريني يود[گل]

خاطره

سلام عزیزم ماه رمضون بر شما مبارک ..چه خبر از بچه های عزیزت؟

شیرین

شما و دوستان باسلیقه تان دعوت به یک مسابقه ی اینترنتی که همراه خود جوایزی به دنبال دارد دعوت شده اید. یا علی گفته و تشریف بیاورید سحر جان. [گل]

عمه

سلام.طاعات قبول .التماس دعا[گل][گل]

عمه

سلام.وقتی نمیای فضولی منو تاخفگی پیش میبره.میخوام بدونم الان درچه حالی؟احیانا دلارام خالی توبغل ودرحال نازونوازش [قلب][بغل][گل]

میم

واقعاهم خواهروهم شوهرخواهرت جای تحسین دارن[دست]

معصومه

سحر جون سلام از طرح خاطره قشنگت ممنونم چقدر جالب بود هميشه موفق باشى