مینویسیم ببینیم چی میشه!

سلام. خوبین؟ 

آقا، ننوشتنم از بی نوشتنی ای نیست، بلکه از زور پر نوشتتی ای! نمیدونم کدومو بنویسم، یا به قول دختر کوچولوی شیرینم بونیسم!

شاعر میفرماید:

سکوتم از رضایت نیست         دلم اهل شکایت نیست!

البته " چه ربطی داشت؟!" ، مطلبیه که خودمم دارم بهش فکر میکنم.

در ضمن فکر نکنین ما ازون خونواده هاشیم که ترانه مرانه گوش بدیما! اینو انقد از مردم شنیدم، یاد گرفتم، ..........  د,! پس این آیکون بچه مثبتش کجاس؟ چرا مسوولین رسیدگی نمیکنن؟! منتظر

خلاصه، انقد نوشته هامو، با جمله بندی، و حتی در میان تشویق ها و خنده های خودم! توی ذهنم نوشتم که دیگه الان نمیدونم چی به چیه، کی به کیه! 

********************

 

 

یکی از چیزایی که دارم الان به خاطرش خدا رو خیلی شکر میکنم، خانواده ایه که به داشتنشون افتخار میکنم، هم همسر عزیزم، هم بچه های دسته گلم! مژه، هم خانواده ی عزیز خودم، هم خانواده ی واقعا خوب, همسر عزیزم.

راستش چند روز پیش، برادر شوهر عزیز خواهر عزیزم، مرحوم شدن، بعد از یه دوره ی بیماری ای که نمیدونم چرا انقد از گفتن اسمش ابا دارم، س ر ط ا ن،    خدا برای هیچ کس پیش نیاره. البته ایشون که مرد بسیار خوبی بودن و خوش به سعادتشون، ولی مساله ای که باعث شد من انقدر خدا رو شکر کنم، اینه که ایشون تو بیمارستانی که همسر عزیز من هستن، تحت درمان بودن، و تو این مدت، همسر جون من هر کاری از دستش برمیومد، برای خودشون و خونوادشون کرد. حالا، هر بار اونا منو میبینن، کلللی تشکر میکنن و عذر زحمات میخوان. البته خوبی از خودشونه، ولی خب، من به عنوان همسر, همسرجان سرمو میگیرم بالا و کلللی به وجود همسری که اینطوری برام باعث افتخاره، افتخار میکنم. و بعد همونطور که دارم به همسرم افتخار میکنم، یادم میاد که چقد پسر عزیزمم برام مایه ی آبرو و افتخاره، چه تو مدرسه ش، چه تو فامیل و دوست و آشنا، و خب طبعا بعدشم مشغول افتخار کردن به دختر عزیز و شیرینم میشم که خیلیا از غریبه و آشنا میگن "براش اسفند دود کن، ماشاا... خیلی شیرینه"، آخریشم دیشب بود که آقای مبل فروشی که رفته بودیم داداش عزیزم که برای مراسم برادر, شوهر خواهرم اومده بود تهران، ازش مبل بخره، به داداشم گفته بود که برای دخترکم اسفند دود کنم؛ از بس براش شیرین زبونی کرد. تااااازه یه بارم یه آقاهه* تو بازار تجریش، بعد از اینکه کلی با موبایلش از شعر خوندن دخترم فیلم گرفت، یه پونصد تومنی داد براش بندازیم تو صندوق صدقات. مژه

ببخشید، بذارین یه نفس بگیرم!نیشخند.....

 

بعععععله، یه همچین عزیزای دلی دارم من. خدا رو بینهایت سپاس، الحمدلله رب العالمین، به توان بینهایت.

 

دیگه اینکه همین همسر جان که پیش پای شما، رو فرق کللللله م گذاشته بودم و داشتم میگفتم حلواااااااااا، حلواااااااااا ! چنان دعواش کردم که خودم موندم که وا! این جه غلدر بازی ای بود که من درآوردم و شوهر مظلومم هم هیچی نگفت! والبته بعدش به خودم نهیب زدم که تو اینجا میتونی غلدربازی دربیاری و دور از جون شوما، هر غلطی خواستی بکنی، بعدا میری یه جایی که بخوای لب از لب واکنی به غلدری، همچین دهنتو ببندن، نتونی جیک بزنی، همچین در محضر خدا موش بشی، ..... !

پناه میبرم به خدا از نفسم.

حالا انقد غلدر غلدر کردم، (شایدم قلدر قلدر کردم! )، خب تقصیر خود همسر جانه دیگه؛ آاااااقا ( همسر گرامی )، هر وقت میگه فلان وقت میام، کللللی دیر میکنه، کللللللیا، یعنی نیم ساعت و سه ربع خوبه شه، بعدش مثلا من میرم جایی، قراره ایشون بیان دنبالم، خدا نکنه ده دقیقه دیر بیام، خونی از من تو شیشه میکنه، بیا و ببین! البته بنده خدا کلا خون تو شیشه کردنش زیاد خوب نیستا، یعنی اینجوری نیست که دعوا کنه و داد و بیداد و سر و صدا کنه، ولی چند جمله ی نامهربانانه، حتی با ولوم صدای پایین، و بعدش سکوت قهرآمیز، کار منو میسازه! استرس یعنی یه همچین موجود لطیف و ظریف و پروانه ای ایم من و یه همچین جذبه ای داره آقام! 

حالا منم اوایل ناراحت میشدم و بم برمیخورد و قر ( قهر) میکردم و منم حرف نمیزدم و اینا. بعد از مدتی، فرشته ی درونم بهم گفت که خب، این بنده ی خدا ( یعنی همسر گرامی جان )، اینقد خوب و صبوره، خب بنده ی خدا به این یه کار حساسه، خب تو ام مراعاتشو بکن، دیر نکن خب بچه جان!   و البته چندین بار هم سعی کردم به این نصیحت مشفقانه ی فرشته جان, درون جان گوش کنم و زود بجنبم. اما از اونجا که کلا زود جنبیدن تو خون من نمیباشد!، هر چی ما بیشتر میدویدیم که دیرمون نشه، هی دیرتر بیشتر میدوید که بشه! 

خلاصه، پس از شور و مشورتهای فراوان با فرشته جان و "دیر" جان، دیدیم که نچ، فایده نداره، ما زود بجنب نیستیم و نخواهیمم شدن!

اینجا بود که شیطان جان, درون جان به کمکمون اومد و نالید ( البته منظور با حالت ناله کنان نیستا، بلکه یه جور توهین به شخصیت شیطان بی تربیت درون میباشد در بیان, فعل, "گفتن"؛ از همون جایی میاد که "بنال بینیم!" اومده! ) که اصلا کسی که خودش یه عیبی رو داره، چجوری به دیگران ایراد میگیره برای همون عیب، اونم نه همون عیب، بلکه از نظر زمانی ( مدت زمان تاخیر )، بسیار کمتر ازون عیب! بابا مردم چه اعتماد به نفسی دارن! 

سر مبارک شما و انگشتان نازنین خودمو درد نیارم، این دفه که گفته بود 9 میام، بعد 9 و ربع زنگ زد که دیرتر میام و نهایتا 10 خونه م ( که البته همین زنگ فرمودن هم یکی از نوادر روزگار و بسیار بسی موجب سرور و شادمانی میباشد! )، و آخر, سر، بعد از کلی من و بچه های گرسنه ی شام نخورده رو کاشتن و آب دادن و سبز شدن!، ساعت 11 و بیست و پنج دقیقه نزول اجلال فرمودن، منم بسیار محترمانه خدمتشون عارض شدم که: از این به بعد، هر وقت خودت کسی شدی که وقتی میگی فلان وقت میام، یه دقیقه هم دیر نکردی،   اون وقت برای 10 دقیقه منو به سیخ و سلابه بکش!          البته ایشون عذر خواهی کردن و فرمودن: من که زنگ زده بودم! آیکون بچه مظلوم!

منم گفتم هیچ عذری ازت پذیرفته نیست، چون تو ام هیچ عذر منو نمیپذیری. بهش گفتم من با دیر اومدنت مشکلی ندارم، یعنی نه که مشکلی ندارم، ولی دیگه پذیرفته بودم که این اینجوریه، ولی حالا که دیدم خودت به خاطر ده دقیقه با من این رفتارا رو میکنی، دیگه برام سنگین میاد.      اون بنده خدا هم چیزی نگفت و فقط سکوت کرد.

البته فردا صبحش، بعد از اینکه نفس جان, لوامه جان راجع به غلدری و این حرفا باهام صحبت کرد، منم از دل همسر جان درآوردم و این دفعه من با چهره ی بچه مظلوم، با لب ورچیده و مردمک 10 برابر حد طبیعی و ابروای ناراحت! ازشون خواستم که دیگه دیر نکنه، یعنی دیر بکنه، ولی منو دیگه دعوا نکنه.    ایشونم پذیرفتن و زندگی شیرین شد! لبخند

 

* اون آقاهه، ازون آدمای خوشرو و دلنشین بود و فک کنم از مغازه دارای همون جا بود، ازونا که هر جا پا میذارن، صدای خنده و خوشحالی از اونجا بلند میشه. حدودا 40 ساله، قیافه ش شبیه جوونیای بن کامل شاکری تو سریال مختار بود، قد متوسط، نه چاق نه لاغر. روی پله ها نشسته بود با یه پسر 9-8 ساله. دخترمو که دید، کلی ذوق کرد و داشت باهاش حرف میزد. بعد ما مجبور شدیم بریم تو یه مغازه، بعد تا شوهر جان داشت پول خریدا رو حساب میکرد، دخترم که به آقاهه قول داده بود بازم میام، منو به زور از مغازه برد بیرون و رفت همون جا که آقاهه نشسته بود. آقاهه البته از اونجا بلند شده بود، ولی متوجه شد که دخترم داره دنبالش میگرده، اومد جلو و کلللی باهاش حرف زد و فیلمشو گرفت. بعد که همسر جان اومد و میخواستیم بریم، آقاهه از جیبش یه پونصد تومنی درآورد و دور سر دختر کوچولوم چرخوند و داد به ما، گفت براش صدقه بدین. کارش برام جالب بود، با این کارش به ما  فهموند که بچمونو چشم نزده. مام از پاساژ که اومدیم بیرون، دادیم خود دخملی انداخت تو صندوق صدقات. کلا خاطره ش برام جالب بود، برای همین تقریبا با جزئییات نوشتم.

 

خب، میگم خوب شد که نمیدونستم چی میخوام بنویسم و انقد نوشتم! اگه میدونستم چی میشد؟! مژه

 

عجالتا قربان شما.

خدا نگهدار خودتون و خوبیاتون باشه.

 

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین امیری

سلام سحر عزیز حس خوبی داشت پستت شریک شدیم[لبخند]

مریم سادات

منم واقعا خوشبختم[لبخند]

زوجه

سلام نميخوام رذالت به خرج بدم ولي اونقدام شيطونكي نكرده نفس اماره تون ها! به نفس خود جناب همسره كه آدم بهش كمك كنه كه در مسير عدالت قرار بگيره... نه اينكه بخوايد اذيت يا ضايعشون كنيد مي خواستيد در اصل كمكشون كنيد مگه نه؟؟؟!!![مغرور]

محیصا

عزیزم خدا حفظش کنه انشالله[قلب] ببین سحر جان این یه خاصیت نه بهتره بگیم یه بی خاصیتی یعنی اصلا مفید نیست منظورمه که تو همه ی آقایون مشترکه یعنی کاری رو اگه خودشون انجام بدن درسته و همینه و هزار دلیل دیگه ولی خدا اونروز را نیاره که ما همون کارو انجام بدیم میشه یکی از صفاتمون مثلا " تو همیشه طول میدی" [شرمنده]

تینا

سلام خانم دکتر عزیز و مهربونم ایشالله خودت و عزیزات همیشه شاد و سلامت و عاقبت بخبر باشید . دختر کوچولوتو از طرف من بوسش کن . [لبخند][ماچ][گل][بغل]

سید مرتضی حسینی

سلام عرض می کنم خدمت شما ان شا الله حالتون خوب باشه با یک مطلب به روز هستم به روز که چه عرض کنم تقریبا مال یک هفته ی پیش است لطفا تشریف بیارید و نظر گران بهاتون رو بفرمایید و در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید اللهم صل علی محمد و ال محمد و اصحاب المنتجبین التماس دعا یاحق

مهتاب

خدا رو شکر بابت اینهمه خوشبختیت خوشیتون مستدام بانو امان از این خُلف وعده کردنها!!! دست به دلم نذار خواهر که خووووونههههههههه!!!! من خودم آدم آن تایمی ام یعنی امکان اینکه زودتر برسم سر وعده گاه خیلی بیشتره تا اینکه دیر برسم اما امان از این همسری !!!!! وقتی میگه نیم ساعت دیگه میام من روی یک ساعت تا یک ساعت و نیم دیگه اش حساب میکنم از بس که دور خودش ور میره!!! هربار که بخواهیم جایی بریم وقتی ایشون جوراب و پیراهنش رو پوشیده و فقط مونده که شلوار مبارک رو به تن کنه من شروع میکنم به آماده شدن آرایش ملایم میکنم لباس میپوشم لامپهای اضافی رو خاموش میکنم آشپزخونه رو چک میکنم میرم دم در وایمستم تا ایشون بیان بیرون!!!! حالا شما حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!!!! اگه قرار باشه سر ساعت معینی به جایی برسیم همیشه نیم ساعت زودتر بهش زمان رو میگم تا خیلی دیر نرسیم!!!! و همه هم میدونن که علت دیر رسیدن ما همسر محترم منه چون من آدمی ام که زمان قرار برام خیلی مهمه . خلاصه که دلمان خون است ازین قضیه خواهر جان!!

تارا

عزیزم ان شالله عزیزای دلت سالم و سلامت باشن و همیشه مایه افتخارت باشن. یه خاطره بگم از تاخیر همسر جان بلکه زیاد به همسرت گیر ندی! در دوران زیبای نامزدی بنده و همسر جان قرار گذاشتیم بریم به یه باغ سر بزنیم قرارمون هم دم در پارک بود خلاصه من رسیدم و رو صندلی روبروی پارک در انتظار نشستم ... یه ربع نیم ساعت چهل و پنج دقیقه یک ساعت!!!و در این بین شصت بار هم بهش زنگ زدم که هر بار میگفت اومدم اومدم خلاصه اینکه باغ تعطیل شد و من همچنان نشسته بودم و مثل زودپزی بودم که میخوان سوپاپش رو بردارن.بعد همسر جان رسید و با لب خندان نشست فکر میکنی اولین کاری که کرد چی بود؟عذرخواهی؟خیر جانم دست برد به گوشه شال سر من و یه دونه نخ رو ازش کشید و شروع کرد به نخ دندان کشیدن!!!!!و در همون هین از من پرسید چه خبرا؟ بقیشو نمیگم به دلیل بدآموزی شدید

سارا

1.الهی شکر که خانوادت و خانوادت و خانوادت همگی عالین و باعث افتخارت! 3تا خانواده داری دیگه![مغرور][قلب] 2.خدا رحمت کنه اون بنده خدارو! لعنت به سرطان که این ماه فقط 9 نفرو خودم دیدم و شنیدم که گرفت و برد... 3.ای جانم به این دلارام گوگولییییییییییییییییییییییی فکر کنم ببینمش قورتش بدم[بغل][نیشخند][شیطان] 4.اووووووووووووووف از دست این همسرجان ها![اوه] انقدر شیک و مجلسی حرص در میارن که آدم دلش میخواد با مخ بره تو دیفال!!![خنثی] 5.دست اون آقاهه هم درد نکنه برای صدقه[لبخند][گل]

احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.