خانوم زرنگ!

جدیدا زرنگ شدم، یعنی اینو هم خداجون بهم یاد دادن، هر وقت میخوام یه کار عبادی ( ذکری، نمازی، قرآنی، چیزی) انجام بدم، بعد مثلا یهو دخترم یا پسرم یا همسرم صدام میکنن و کاری دارن، به جای اینکه حرص بخورم که اکه هی! ببینا! نمیذارن یه ذره به عبادتمون برسیم! بعد یا نرم سراغ اونا ببینم چی کار دارن، یا با دلخوری برم، نیت میکنم که خدایا، تو که میدونی من میخواستم این کارو ( فلان عبادتو) بکنم، اما فکر کنم خوشحال کردن بندت و انجام کار اون، مهمتره و تو رو بیشتر خوشحال میکنه، پس تو هم لطفا ثواب اون عبادتو برام بنویس!

جالبه که مثلا وقتی بعد از نماز میخوام تسبیحات حضرت زهرا سلام ا... علیها رو بگم، بعد یهو دخترکم ازم میخواد برم بغلش کنم و باهاش حرف بزنم، همینجوری که دارم کار اونو انجام میدم، با انگشتامم میشمرم، یعنی خداجون، حواست باشه، من الان دارم تسبیحات میگما!نیشخند

البته اولش سعی میکردم دخترمو بغل کنم و درعین حال ذکرمم بگم، اما دخترکم اعتراض میکرد که نکن، نخون! برای همین کلا خیال خودم و دخترمو راحت کردم و ذکر مخفی میگم!

 

♥♥ خواهر عزیزم میگه هر وقت بین عبادت خدا ( البته مستحب ها) و کمک به یه بنده ی خدا میمونم، به خودم میگم خدا که به عبادت من نیازی نداره، ولی اون بنده ی خدا به کمک من نیاز داره.

 

♡♡ جدیدنا، بعد از مادر شدنم، فهمیدم که خداجون چقدر ماها رو دوست داره، و هر کسیو که بیشتر با بقیه ی بنده هاش مهربون باشه، بیشترتر دوست داره. مثل خودمون که وقتی یکی به بچمون محبت میکنه، چقد دوسش داریم!

/ 5 نظر / 11 بازدید
عمه

سلام...مادریعنی مهربانی...منکه میبینم بچمو دیگرانی که هیچ نسبت فامیلی ندارند دوسش دارندیک احساس سرخوشی بهم دست میده.کلی خداروشکرمیکنم که محبت بچمو تودل مردم انداخته.[گل][گل] بعدهی پز پز جلوباباش[چشمک]

استاذنا

روزی سر كلاس درس سالهای دوم و سوم دبیرستان قدیم بود. بعضی از بچه‌ها تازه ریش در آورده بودند و تحت تأثیر سعید ریش گذاشته بودند. یكی از دبیرها كه خیلی غیر مذهبی بود به یكی از بچه‌ها گفت: ریشت را چرا نمی‌تراشی؟ دفعه دیگر که آمدی سر کلاس ریشت را می‌تراشی! آن دانش‌آموز هم حول شد و گفت چشم آقا. سعید بلند شد و گفت: آقا چرا ریشش را بتراشد؟ خود سعید آن موقع هنوز به طور کامل و پرپشت ریش در نیاورده بود. آن دبیر گفت: چون كثیف است، آلوده می‌شود. سعید گفت: شما هفته‌ای چند بار حمام می‌روید؟ گفت: هفته‌ای یكی دو بار. گفت: آقا ریش این بلندتر است یا موی سر شما؟ تازه این ریشش را روزی سه، چهار مرتبه با وضو می‌شوید و اما شما موی سرتان را هفته‌ای یكی دوبار می‌شوئید. همه بچه‌ها خندیدند و آن دبیر سعید را از كلاس بیرون كرد اما جلسه بعد كه سعید در كلاس بود و آن بچه هم ریشش را كوتاه نكرده بود معلم دیگر چیزی نگفت.»

تهمینه

انشاالله خدا بهمون برکت وقت بده سحر جان... بانو امین خیلی الگوی خوبی برام هستن البته اگه سعی کنم حداقل کمی مثلشون بشم. ایشون با وجود فرزند و زندگی خانوادگی خیلی در علم و عبادت کوشا بودن

علی فاریابی

ما هم اتفاقا همین مشکلو داریم... جاهایی را بیشتر رفت و آمد می کنیم که در مرحله اول امیرکوچولو راحت باشه و بعد ما... البته به شرط اینکه بچه هم لوس و گستاخ نشود... زیبا بود پستتون ممنون

مهتاب

شاد کردن دل دیگران کم از عبادت نیست