الی

سلام. خوبین؟

تا اونجا گفتم که با چهار تا از دخترای کلاس، شدیم یه گروه پنج نفره. گل سر سبد گروهم الی بود. اخلاق بسیار خوب و چهره ی دلنشینی داشت. من که واقعا دوستش داشتم، حتی بعضی روزا که حال نداشتم برم دانشگاه، وقتی یادم میومد که الان میرم الی رو میبینم، انگیزه پیدا میکردم.

تو اون زمان، برادر دومم مجرد بود و دانشجوی سال آخر فوق لیسانس. دیگه من چقدر دوست داشتم الی با برادرم ازدواج کنه. یه بار دوستامو دعوت کرده بودم خونمون، الی و دو تای دیگه اومدن. من براشون یه فیلم خانوادگی رو که توش داداشم یه نقش با مزه بازی کرده بود، گذاشتم. نمیدونم واقعا اینطوری بود یا من اینطور احساس کردم که الی با یه دقت و اشتیاقی داره فیلمو نگاه میکنه، شایدم خودم دوست داشتم که اینطوری فکر کنم! حالا دقیق یادم نیست اون فیلمو صرفا برای سرگرمی گذاشته بودم یا با قصد و غرض موذیانه! ولی به هر حال اون موقع حس کردم که الی هم برادر من براش جالب بوده و بسی امیدوارتر شدم، چون همیشه میگفت که باید با یه همشهری ازدواج کنه.

یه بار شوخی شوخی گفتم الی خیلی دختر خوبیه. برادرم گفت من دوست ندارم مدرکم از زنم کمتر باشه. اگر دکترا قبول شدم، باشه.

اون سال برادرم کنکور دکترا داد و در کمال ناباوری ما، تو آزمون کتبیش قبول شد. حالا باید میرفت برای مصاحبه.

منم انقدر تعریف الی رو کرده بودم، میترسیدیم که دیر بشه و تا نتایج مصاحبه بیاد، کار از کار بگذره و اون ازدواج کنه. برای همین صبر کردم تا آخرین امتحان ترم رو بدیم که یادمه جراحی 2 یا 3 بود. بعد از امتحان باهاش صحبت کردم.

برادرم بهم گفته بود اول بدیهامو بهش بگو و بعد خوبیها. منم همین کارو کردم. البته گفتم که منتظر جواب مصاحبه ایم.

من دوست نداشتم دوستای دیگم از این موضوع فعلا باخبر بشن، میترسیدم ناراحت بشن، چون به هر حال من الی رو انتخاب کرده بودم و نگران بودم که این قضیه بقیه رو ناراحت کنه. لذا یک روز طبق قرار قبلی، من از دانشگاه با الی رفتم خوابگاه و با یک جیمزباند بازی، اون یکی دوست خوابگاهیمونو پیچوندیم و رفتیم پارک ساعی برای اولین دیدار و گفتگوی الی با برادرم.

 

دیگه در طول تابستون هم که الی رفته بود شهرشون، من همش زنگ میزدم و احوال میپرسیدم و اعلام حضور میکردم!

دیگه خدا رو شکر، برادرم تو مصاحبه هم قبول شد و دیگه شد دانشجوی دکترا.

 

قرار شد بعد از تابستون دیگه رسما اقدام کنیم برای خواستگاری و این صحبتا.

 

تا اینجای ماجرا رو داشته باشین تا بعد برسم خدمتتون.

 

فعلا با اجازه، خداحافظ.

/ 2 نظر / 5 بازدید
عمه

ای لوس[خنده]سلام...درست جای حساس؟[گل]

محیصا

سحر عزیزم خیلی کم بود چرااااااا [قهر] نگو که میخواستی گرمش کنی که تو همیشه گرمی.[گل]